بارى من بر فقر و پريشانى آنها رقّت كردم يك قران به آنها دادم برخاستم به آستانهء مقدسه مشرّف شدم .
[ روز دوازدهم شوال 1326 « 1 » ]
يك ساعت و نيم از آفتاب گذشته به منزل آمده ، چون شب نخوابيده بودم زياده از سه ساعت خوابيدم بعد برخاستم نهار خوردم .
حال كه مشغول نوشتن واقعات شب گذشته هستم از خيال آن سربازها بيرون نيستم و بسيار متأسف هستم كه اين بيچارگان چرا بايد به اين فلاكت و فضاحت زندگانى نمايند و حقوق آنها را صاحب منصبان آنها بخورند و اين مسلمانان را به دزدى و خيانت وا دارند ؟
باوجودى كه به موجب ترتيبات تمام دول ، سرباز و اهل نظام محترم هستند و سلاطين آنها را فرزندان خود مىدانند و آنها را ابناى ملوك مىنامند ، از براى آنها لباس و خوراك و رختشوى و مكان صحيح و مريضخانه و طبيب و دواخانه و غيره فراهم مىآورند و هفتهاى يك مرتبه بايد حمام بروند و خود را نظيف و ظريف نگاه دارند و آنها را به قدرى مواجب مىدهند كه كفايت آنها را به خوبى بنمايد ، برعكس سرباز بيچارهء ايران از روزى [ كه ] بر سر خدمت مىرود تا روزى كه مرخص مىشود يك روز نان خالى سير نمىخورد و يك ساعت راحت نيست و يك پارچه لباس نو به خودش نمىبيند و به فعلگى و حمّالى بايد زندگانى نمايد . اگر مريض شوند كسى آبى در گلوى آنها نخواهد ريخت بلكه از براى آنكه دو قرانى خرج آنها كنند به زودى آنها را تلف مىكنند . آه ! آه ! آه ! از بدبختى ايرانيان .
الحال به خاطرم آمد در چند سال قبل يكى از دوستان از برايم نقل نمود كه من زمانى به تبريز مسافرت نمودم و چندى در آن شهر توقف كردم . خانهاى كه منزل داشتم متعلق به يك تاجرى بود . روزى ديوار خانه خراب شده بود ، دو نفر سرباز از براى عملگى آورده بود . در وسط روز كه تاجر صاحبخانه در منزل نبود ، من برخاستم به جايى كه سربازها عملگى مىنمودند ، رفتم . يك نفر از سربازها را ديدم كه از شدت ضعف و ناتوانى قادر بر حركت دادن بيل نبود . در بين كار كردن مقدارى از پوست خيك روغنى از
هامش
( 1 ) . برابر 16 آبان 1287 .