زير خاك بيرون آمد ، فورا هر دو آنها بيلها را بر زمين انداختند و آن پوست روغن را هريك مقدارى بر دهان گرفته مانند حيوان شروع كردند به جويدن .
من تعجب نمودم ، نزديك رفتم ، گفتم : « اى برادرها » ! اين پوست كثيف خاكآلوده چه خوردن دارد كه شما در دهان گرفته و مىجويد ؟ » يكى از آنها گفت : « بلى آقاجان ! از براى اشخاصى كه پلو و كباب و همه جور غذاهاى خوب مىخورند ، اين كثيف است و از براى ما كه ديروز تاكنون غير از مقدارى تخم پنبه چيزى نخوردهايم ، بسيار لطيف است . »
گفتم : « مگر تخم پنبه را هم در اين ولايت مىخورند ؟ »
گفتند : « غير از ما ديگرى خير . ما هم در هفتهء گذشته يك من در دست دهقانى بود به دهشاهى خريديم و در عوض پول ، تفنگ ديوانى را در نزد او گرو گزارديم . فرداى آن روز از صبح تا ظهر در عوض دهشاهى از براى او كار كرديم ، تفنگ را دريافت نموديم . بعد آن تخم پنبه را برشته كرده ، بو داديم . در اين هفته ما دو نفر كه هر دو برادريم ، روزها از آن تخم پنبه مىخورديم و هر شبى يك نفر از ما مقدار دو ساعت از قراولخانه بيرون آمده ، در خانهها سؤال مىكرديم اگر چيزى عايد مىشد با همديگر مىخورديم ، و الّا به همان خوراك روز قناعت مىنموديم و روز گذشته مقدار كمى تخم پنبه خوردهايم و تاكنون چيزى نخوردهايم زيرا كه شب گذشته چيزى عايد نشد . »
من تعجب نمودم ؛ پرسيدم اهل كجا هستيد ؟ گفت : « از اين دهات نزديك تبريز . »
پرسيدم شما در ولايت خودتان مايملكى هم داريد ؟
گفتند : « بلى ! ما چهار برادريم و پسرهاى اللّهوردى خان سرهنگ هستيم . پدر ما در زمان محمد شاه و ناصر الدين شاه خدمات بسيارى به دولت كرد . در جنگ هرات پدر ما جلادتها بروز داد ، يك زخم گلوله و دو زخم شمشير برداشت ، باوجود بر اين با دستهء خود ، دو عراده توپ از هراتى [ ها ] گرفت . و بعد از فوت پدر ، دولت با ما همراهى نكرد و
ماها هريك منصب ياورى « 1 » و سلطانى داشتيم ، چون از دولت مواجبى نمىرسيد و حكام جور هم بسيار بىاعتدالى مىنمودند ، ماها به رعيتى مشغول شديم ، تا آنكه در ميان طايفگى ما قتلى واقع شد و مستمسكى در دست حكومت اوفتاد . در مدت دو سال تمام دارايى ما را به غارت بردند . ما به هركس متظلم شديم ، ثمرى نبخشيد و به هر
هامش
( 1 ) . ياورى : در اصلاح ارتش ، بالاتر از سروان ، سرگرد ( سرهنگ ) .