غرض شرحى از فوايد اين مراتب بيان كرد و ما همه سر به گريبان فرو برده بوديم و تأسف مىگفتيم و تلهّف مىخورديم . صاحبخانه هم در ميان ما نشسته به پذيرايى ما مشغول بود كه ناگاه صداى مناجات مقدمهء اذن صبح به گوش ما رسيد . بعد ما ملتفت شديم كه امشب را ما به صحبت گذارنيدهايم و از وقت ملتفت نشديم .
صاحبخانه گفت : « خوب است شما برخيزيد نماز بخوانيد و قدرى استراحت نماييد و بخوابيد . » من برخاستم ، گفتم : « من بايد به حرم مشرّف شوم . »
گفتند : « با اين حالت كسالت تشرّف آستانه را مناسبتى نيست . »
گفتم : « شوق عتبهبوسى از براى من كسالتى باقى نخواهد گذاشت . » اين بگفتم و برخاستم .
آن روضهخوان دامن مرا گرفت و گفت : « الحمد للّه من در تمام عمر شب قدر را يك مرتبه درك كردم و آن امشب بود كه به خدمت شما به سر بردم و تمام را به صحبت وطن و ملت گذرانيدم .
آرزو دارم كه روز قدر را هم ببينم و يك روز هم در گرد يكديگر بنشينيم و از درد بى درمان خود صحبت كنيم . »
گفتم : « منزل من غريب ، خانقاه فقر است ، هر زمان كه شماها تشريف بياوريد مانعى نخواهد بود . » ديگران هم همين بيان را نمودند كه در منزل ما باشد عاقبت قرار بر آن شد كه جلسهء ديگر را معين نموده ، خبر بدهند . بعد من خداحافظ گفته روانه شدم و به طرف صحن مقدّس آمدم .
[ ماجراى قراولخانه « 1 » ]
در بين راه عبورم از جلوى قراولخانه اوفتاد كه چند نفر سرباز مازندرانى و يا استرآبادى در آن قراولخانه خوابيده بودند . يكى از آنها از براى قضاى حاجت بيرون آمده بود ، چون سياهى مرا ديد فرياد زد : « اى سياهى كيستى ؟ در آن حال من از
هامش
( 1 ) . قراولخانه : پاسگاه ؛ جايى كه در آن قراولان منزل دارند .