قراولخانه گذشته بودم اعتنايى نكردم . دو مرتبه فرياد زد ، كيستى ؟ در اين وقت شب به كجا مىروى ؟ » گفتم : « اى مرد ! شب نيست و روز است و من هم زوّار هستم و حرم مشرّف مىشوم و ديگرى هم در جلو و عقب من هستند مىآيند و مىروند . »
گفت : « اى سنگ سوادكوه بر فرق تو بخورد ، پدر سوخته ، بايست و الّا با گلوله شكم تو را پر از دود مىكنم . » من تعجب نمودم ! دانستم كه اين مرد به خيال جيب كنى شرارت مىكند ، زيرا كه از اين مقوله در طهران بسيار ديده بودم ، ولى گفتم چون اهل نظام است شايد قانونى جديد وضع شده و يا اين مرد وقت را اشتباه نموده ، بهتر آن است كه به ملاحظه احترام قانون توقف كنم تا بيايد ببينم چه مىگويد .
در گوشهاى ايستادم آن مرد سرباز فورا دويد در ميان قراولخانه ، چوبى در دست گرفته بود ، سوى من دويد و به سرعت مىآمد و مىغريد .
من فرياد زدم : « اى مرد ! عبث به خودت زحمت مىدهى . من ايستاده و فرار نمىكنم .
آهسته بيا ببينم چه مىگويى . »
آن مرد رسيد و ابتدا گريبان مرا گرفت و به طرف قراولخانه كشيد ، كه اى قرومساق ! مىخواهى از دست من فرار نمايى ؟
گفتم : « اى برادر ! چرا سخن نامربوط مىگويى ؟ من كارى نكردهام كه فرار نمايم . اگر مىخواستم فرار كنم رفته بودم و نمىايستادم . » سخن من اثرى نكرد و مرا به سوى قراولخانه كشيد و رفيق خود را فرياد زد : « هاى مراد برار ، هاى ! » جواب آمد : « چه كونّى ؟ »
گفت : « بوربوراتا دزد گيرمه » رفيق او هم آمد بازوى مرا گرفت كه « اين قرومساق پدر را كشنّن قرولخانه اوئى پبرتش زمّ . »
من التماس نمودم ، اى برادرها ! و اللّه من دزد نيستم من زوّار هستم در جايى ديشب موعود بودم و حال كه اوّل صبح است از براى زيارت به آستانه مشرّف مىشوم و تاكنون خلافى از من سر نزده است . از هياهوى ما يك نفر ديگر از قراولخانه بيرون آمد . نسبت به اينها كمتر شرارت مىكرد . رو به من نمود [ كه ] كيستى ؟
گفتم : « برو چراغى بياور ، شايد مرا بشناسى . به خيال آنكه اگر چراغى بياورد و مرا
سفرنامه گوهر مقصود ( فارسى ) — صفحة 316
مساهمون: آقا سيد مصطفى تهرانى ( ميرخانى )
ص٣١٦