ديگرى جليس درباريان . يكى معايب ملك مىشمرد و ديگرى صلاح مملكت مىديد .
يكى حامى دولت شد و ديگرى هواخواه ملّت گرديد . يكى راتق امور بود و ديگرى فاتق مصالح جمهور .
كمكم امتيازات از دولت گرفتند و تجارتخانهها گشودند و به عنوان مستخدم از براى ادارات خود جمعى ديگر از اربابان پوليتيكى وارد نمودند و رفتهرفته بسيارى از آن خائنان ، در ملك چينيان قدم نهادند و علم افراختند .
دولت آسمانى را مرگ ناگهانى رسيد و كوكب اقبال خاقانى را بلاى ناگهانى روى داد و جسد سالم از يك قطعه از كرهء ارض به امراض گوناگون مبتلا گرديد و اراضى حدودش به يغماى مخالفين آمد و جواهر گرانبهاى ثروتش به تاراج معاندين اوفتاد . ابواب خيانت به داخلهاش گشودند و به كمند فضاحت ، شرفش را ربودند و از ابواب چاپلوسى و مكر و از طريق خدعه و غدر در آن كشور بهجتافزاى نكويى و مملكت حسن خوبرويى ورود نمودند .
سلسلهء چين زلف چينيان ، ديوان آفريقاييان را به قيد علاقه بربست و خدنگ عشق گلرخان آن ملك بر سويداى قلب آن غولان صحرايى تا پربنشست .
چشمها بر قامت رعناى لالهعذاران دوختند و دلها از آتش رشك و حسد و ثروت آن مرزوبوم سوختند . نوخطّان خطّهء خطايى « 1 » را ديدند كه بنفشهء تازه بر حوالى گلبرگ رخسارشان دميده و صورتان چينى را ديدند كه از كلك قدرت ، قلم صنعت بر صفحهء رخسارشان كشيده .
هندو بچگانى را نگريستند كه گويا اسكندر است بر لب آب حيات نشسته . عاشقان غربى ، معشوقان شرقى را ديدند ، يكباره دل از وطن مألوف خود بريدند و نگاران چينى را چون جان شيرين در آغوش كشيدند .
امپراطور ، بادهء غرور در دست و از ساغر غفلت سرمست بود و گرگان خونآشام را با آن غزالان رام ديد و پاى غولان صحرايى را از حرم حوران مملكتش نبريد . به رفع اين
هامش
( 1 ) . خطايى : نام منطقهاى در چين است .