گفت : « اين قانون نيست و غلط است ، زيرا كه قانون آن است كه از طرف دولت و ملّت به تصويب يكديگر وضع شود و طرفين امضا بگذارند و منافى با حقوق بين دول و نظافت بين ملل نبوده باشد . آن زمان مىتوان گفت ، آن قانون صحيح است . »
گفتم : « صحيح گفتيد در زمانى كه دولت ايران ، اين امتياز خانه برانداز را به شما داد در كدام فصل و كدام ماده قرار داد ، شما در هر شهرى به ميل خود هرقدر بخواهيد از بليط خود كم كنيد و مردم را بيازاريد ؟ اگر من امروز يك كرور از بليط شما به شما بدهم چه حقى داريد يك شاهى كم كنيد ، يا حق صرّافى بگيريد و به علاوه شما شرف بانك را برديد مگر بانك ورشكسته است كه بايد تومانى يك صد دينار بدهى خود را كم كند ؟
اگر شما به اين ننگ راضى باشيد ما مردم ايران راضى نمىشويم نسبت اين بانك را به شاهنشاه ايران بدهيم و دولت ذىشوكت خود را به ورشكستگى معرّفى نماييم . »
چون اين كلام را گفتم آن دو نفر فرنگى بسيار خجالتزده و شرمنده شدند .
گفتند : « اين بىاعتدالى از طرف رئيس نيست ، از خود شما مسلمانان است . چند نفرى كه متصدّى قبض و اقباض وجوهات بانك و تحويلدار هستند مسلمان مىباشند ، آنها از براى مداخل خود اين كار را مىكنند و با عموم مردم هم اين كار را نمىكنند بلكه هرگاه زوّارى و يا غريبى بيايد با آنها اين قسم رفتار مىكنند و در همين دو روزه آنها را جواب خواهند گفت . »
بعد ده تومان پول نو از براى من آوردند و اسكناس مرا گرفتند و پذيراييم نمودند . من هم برخاستم از بانك بيرون آمدم و از وضع آنها بسيار افسرده بودم ، به مسجد گوهرشاد رسيدم يك ساعت و نيم به غروب مانده بود مشغول نماز شدم .
بعد از نماز بعضى از دوستان را ملاقات نموده غروب آفتاب به عتبهء مقدس آن آفتاب برج ولايت تشرّف حاصل شد . عرضهاى نگفتنى معروض داشتم و رازهاى درونى آشكار ساختم .
[ بازگشت به ميهمانى و مباحث آن شب ]
دو ساعت از شب گذشته آن روضهخوان آمد و گفت : « مأمورم شما را به خانهء تاجر