ببرم . » گفتم : « اى برادر ، خداوند من بينوا را به امتحانات چندى مبتلا نموده ، در هر محفل و مجلسى كه مىرسم هزار نيش در دل ريشم مىرسد و در هر گلستانى پاگذارم هزاران مصيبت در دل مىخلد . امروز هم از براى من بسيار دلتنگى روى داده امشب مىخواهم بروم در منزل خود ، قدرى استراحت نمايم . »
روضهخوان قبول نكرد ، مرا به حضرت رضا - عليه السلام - قسم داد . لابد ، او را اجابت نمودم . برخاستم از حرم بيرون آمده همراه روضهخوان به طرف خانهء آن تاجر روانه شديم .
* * * دو ساعت [ و ] نيم از شب گذشته رسيدم . تاجر ورودم را تحيّت گفت . آن شخص عالم هم حضور داشت . در گرد يكديگر نشستيم .
تاجر ، رو را به من كرد و گفت : « در همسايگى من ، شخص تاجرى است اگر اجازه رود بفرستم بيايد و با شما صحبت كند . »
گفتم : « خانه ، خانهء تو و ميهمان ، ميهمان تو ، اختيار با خودت مىباشد ولى مستدعى هستم اگر اين تاجر از مستبدين و جاهلين مملكت است دعوت نفرماييد ، زيرا كه ما را ديگر حال مهملگويى و مزخرف شنوى نيست . »
گفت : « خير ، اين مرد يكى از مشروطهخواهان و حريّتطلبان است . »
قبول كرديم . فرستاد تاجر را آوردند . از اهل تبريز بود و آدم خوبى بود . به ورود او خوشحال شديم در گرد يكديگر نشستيم . هريك صحبتى داشتيم . من هم گفتگوى بانك و گرفتن پول را اظهار داشتم . آن دو نفر تاجر صاحبخانه و ميهمان ، هريك شرحى از بىاعتدالى بانك بيان نمودند و گفتند :
« در چند سال اول بسيار با مردم خوش سلوكى مىنمودند ، حال كه نهال اميد آنها ريشه كرده ، هزارگونه تعدّى دارند .
يكى از ضررها و تعدّيات آنها آن است ، در يك هفته آنچه پول طلا در خراسان و اطراف آن هست به قيمت نازل جمع مىكنند بعد كه پول طلا كم شد ، ترقّى مىكند ، بعد
سفرنامه گوهر مقصود ( فارسى ) — صفحة 279
مساهمون: آقا سيد مصطفى تهرانى ( ميرخانى )
ص٢٧٩