معلوم است شما غرض جز افساد ما بين دولت و ملّت نداريد و اگر شما هم مقدارى از دولتيان وظيفه و مرسومى داشتيد به اين اندازه ملامت نمىكرديد .
آن تاجر صاحبخانه چون آنها را غضبناك و مرا پريشان ديد ، ترسيد كه مبادا توليد فتنه شود ، فورا به آن روضهخوان كه طرفدار ملّت بود التماس نمود روضه بخواند . آن روضه خوان برخاست مشغول روضه شد ، من هم ساكت شدم و لب فرو بستم . چون روضه تمام شد برخاستيم كه از خانه بيرون آييم .
صاحبخانه ، من و آن روضهخوان و آن عالم را نگاهداشت و مابقى را مرخّص نمود و از ما معذرت خواست و گفت : « امروز بر شما خوش نگذشته است ؛ بايد قدرى در خانهء من بمانيد . »
گفتم : « امروز ، من حرم مشرّف نشدهام ، ناچارم كه به آستانهء مباركه مشرّف شوم . »
گفت : « پس بايد شب را در منزل من تشريف بياوريد » ، و آن شخص عالم و روضه خوان قبول نمودند . من راضى نشدم . صاحبخانه اصرار كرد ، روضهخوان گفت : « من شب جناب آقا را مىآورم . »
بعد از خانه بيرون آمديم و به طرف صحن مطهر روانه شديم . چون در بازار رسيديم من به طرف سراى حسينيّه روانه شدم و ايشان را وداع گفتم . قدرى محتاج پول بودم ، درب اطاق جناب آقا زين العابدين آقا - تاجر تبريزى - آمدم . چون برات طهران به ايشان داده بودم و با ايشان محاسب بودم ، قدرى وجه خواستم .
جناب ايشان فرمودند : « هر مقدار كه لازم است ، اطاعت مىكنم . »
گفتم : « عجالتا ده تومان كفايت مىكند . » يك اسكناس ده تومانى به من دادند . آمدم در بازار خواستم اسكناس را خورد نمايم به نزد هر صرافى كه رفتم ، تومانى پنج شاهى صرف كم مىكردند . از بىانصافى آن مردم تعجّب نمودم .
[ ماجراى بانك انگليس ]
از كسى سراغ بانك شاهى را گرفتم مرا به بانك انگليس دلالت نمود . وارد بانك