من هم آنچه لازمهء ادب بود به جاى آورده در گوشهاى نشستم .
حضرات مشغول صحبت بودند و از طايفهء برامكه و يحيى برمكى و سخاوت و فتوّت آنها و بذل و بخشش ايشان سخن مىراندند . يكى از روضهخوانها مىگفت كه البته خداوند ، آن سلسله را تماما خواهد آمرزيد . چنانچه حاتم طايى را خداوند آمرزيد و مقدارى از اين مهملات درهم بافتند و از سخاوت اسخيا سخن مىگفتند .
آنكه از اهل آستانه بود گفت : « خداوند رحمت كند مرحوم ميرزا على اصغر خان اتابك را كه در سخاوت عديل و نظير نداشت و كوهى از طلا را به كاهى نمىپنداشت . »
يكى از تجار گفت : « الحمد اللّه ، پادشاه عادل باذل ما ، محمد على شاه را مىتوانيم از اسخياى اين عصر برشمريم ، زيرا به موجب چند مكتوبى كه از طهران در اين چند هفته به من رسيده ، اين پادشاه جوانبخت دست فتوت به بذل زر و سيم گشوده ، چون زر و سيم مسكوك موجود نداشت ، جواهرات چندى به توسط يكى از تجّار از براى فروش به فرنگستان فرستاده و از خزانهء موروثى پدرش ، بزرگان از اهل نظام و علماى و الا مقام را بىبهره نگذاشته . »
آن يك نفر ديگر روضهخوان و آن يك نفر از اهل علم با دو نفر ديگر از تجّار ساكت نشسته بود [ ند ] و سخنى نمىگفتند .
من هم ساكت بودم . آن بىمروتان ، از آن مزخرفات بسيار گفتند به قسمتى كه نفس در سينهء من تنگ و حالتم پريشان گرديد . برخاستم از اطاق « 1 » ، در آن حياط سرپوشيده رفتم به سيگار كشيدن خود را مشغول نمودم .
آن روضهخوان هم به بهانهاى از اطاق بيرون آمد و دلتنگى مىنمود . آن شخص عالم هم به بهانهء قضاى حاجت از اطاق بيرون آمد هر سه در حياط سرپوشيده نشستيم .
آن روضهخوان ، يكى از آشنايان من بود و بسيار غيرتمند و متدّين بود . رو به من كرد كه عجب دارم از شما اين مزخرفات و مهملات اين احمقها را شنيديد و سخنى نگفتيد .
گفتم : « بلى من زيادتر از شما تعجب دارم از بدبختى خود كه " هركجا سنگ است از بدوى به همين قسم رفتار مىكنند ؛ كسى را ياراى اعتراض نيست . اين بزرگواران به اين
هامش
( 1 ) . اصل : اوطاق .