و چون بعضى امراض ، از قبيل استبداد و بيداد و ظلم و جور و عصيان و طغيان و غرضومرض و هرجومرج و خموشى دانايان و تعدّى مملكتفروشان و بىعلمى جاهلان و و و و كه باعث تطويل كلام است در باطن اين مريض بيچاره توليد گرديده لهذا محتاج به حقنه « 1 » است و تنقيه است .
پس بايد از قوّهء قهريه و قدرت جبريّه و به زور ديناميت و تفنگ و به قوّهء باروت « 2 » و فشنگ ، اين مملك را حقنه بايد ، تا اين كثافت از وى خارج گردد .
بعد رفتهرفته به تغذيهء علم و حكمت و استعمال هنر و معرفت ، مرض اين بيمار به صحّت مبدل گردد . »
* * * پس آن فرزندان محزون و نوباوگان دلخون به اين وتيره كه فريضهء ايشان بود ، عريضه معروض و مستدعيات مادر را تماما مذكور داشتند . و استدعا نمودند تا اين جان عليل مستمند و روان ذليل دردمند به كلّى از قالب تهى نگرديده ، در اين دم واپسين و كتابت آخرين ، از راه صواب ، جواب مرحمت گردد .
بعد از اينكه اين عريضه را مرقوم و به خاتم اميد ، مختوم نمودند ، انفاذ حضور مهر ظهور داشتند .
بعضى از مستبدّين كه مخرّب قوانين سيّد المرسلين بودند ، دام تزوير گسترده و زبان تزوير گشادند . ابناى وطن را آلت مضحكه و غيرتمندان با محن را دستگاه مسخره نمودند .
به مشرب سفلگان ، صحبت ابلهان در پيش گرفتند . پيمان ايمان را بر طاق نسيان گذاردند . به هزار شعبده و تدليس ، مانند ابليس ، از راه مصلحت و طريق بندگى و خدمت به خاك پاى آن پدر نامهربان ، زمين ادب بوسيدند ، مزاحمت كرده ، مكالمت نمودند .
نسخهء مريض را مطالعه و صورت ادويه را ملاحظه نمودند .
به كلّى منكر مرض شده ، اظهار غرض نمودند و گفتند : « امروز قامت رعناى مادر
هامش
( 1 ) . حقنه : هر دوا كه بيمار را از زير دهند .
( 2 ) . اصل : باروط .