نمايم ، غير از آستانهء مقدّسه بابى داخل و از اخلاق مردم غافل نباشم .
خادمم هم در اين عقيدت مرا شرحى نصيحت نمود و بدين طريقت تصويبم كرد .
بعد برخاسته به حرم مشرّف شدم . شكايات نگفتنى گفتم و رازهاى نهفتنى آشكار نمودم . يك ساعت و نيم به اذان مانده مراجعت كرده و به منزل خود معاودت نمودم .
چون منزلم در قرب حرم مطهّر بود ، همه روزه پنج ساعت از دسته گذشته به شرف عتبه بوسى مشرّف مىشدم . يك ساعت از شب گذشته به منزل مراجعت مىكردم ، بعد را چهار ساعت از شب گذشته تشرّف آستانه حاصل بود . يك ساعت و نيم به اذان صبح مانده معاودت مىنمودم و هرچند دوستان و آشنايان مرا به منازل خود دعوت مىكردند ، اجابت نمىنمودم و اگر به ديدنم مىآمدند ، معذرت مىخواستم .
و چند روزى سينهام به واسطهء مشت سخت فرّاش حضرت متألّم و متأثّر بود . آن درد را مىكشيدم و به ترياق صبر معالجه مىنمودم و شربت بردبارى مىچشيدم و به طبيب هم مراجعه نمىكردم . تا آنكه آن چند روزه رمضان را گذرانيد و برحسب قواعد نجومى اين ماه سلخ نداشت و يك روز كم بود .
[ ماجراى استهلال ماه شوال ]
و حقير در روز بيست و نهم شهر رمضان نيم ساعت به غروب مانده از براى استهلال به مسجد گوهرشاد آمدم . جمعى از دوستان رسيدند ، گفتند : « خوب است كه از براى استهلال در گلدستهء مسجد برويم . در آنجا هلال را بهتر مىتوان ديد . »
هرچند معذرت خواستم ، نپذيرفتند ، مرا به اتفاق خود بردند .
شخص مقدّسى را ديدم كه مقدارى حلوا و زولبيا در ظرفى گذارده و به همراه خود آورده در پشتبام مسجد . من با رفقا به استهلال مشغول بوديم . ديدم آن شخص مقدّس فرياد كرد كه من ماه را ديدم .
باوجودى كه غروب آفتاب نشده بود ؛ شروع كرد به خوردن حلوا و مقدارى زولبيا هم به من داد . من گمان كردم اين شخص مسافر است و از حلوا ما را احسانى نموده ،