زبانش چون اذكار ميكائيل و صفير صادش چون صفير اسرافيل . از زهد ظاهرش ، ابراهيم ادهم « 1 » در حيرت و از خبث باطنش هزار شيطان مجسّم در عبرت . آب ديدگانش جارى در دامان و قلبش از قهر الهى چون كورهء نيران .
لحظهاى ساكت و صامت در بالاى منبر نشست و راه مكالمه بربست . بعد از ساعتى خطبهء مختصرى قرائت نمود . بعد رطب و يابس زيادى بر هم بافت و كميت سخن در نبوّت راند و صحبت به موعظت و نصيحت كشاند و گفت : « اى مردم هيچ مىدانيد كه چرا خداوند رحمان ، پيغمبران را از جنس بشر آفريد و از سنخ ملك نيافريد ؟
از براى آن بود كه ملك را مكان در آسمان است و ما نمىتوانستيم در آسمان برويم و استماع سخن نماييم . »
بارى آنقدر از مهملات برهم بافت كه قلم از تحريرش خجل و زبان از بيانش منفعل است و اين مردم مانند حشرات الارض در گردش مجتمع و به اين مزخرفاتش قانع بودند .
من در بحر تفكر متحيّر ماندم و از جهل ايشان متأثّر شدم . شخصى در صورت به لباس آدميّت در نزدم نشسته بود . خواستم بگويم : اين كلمات مجعولات و مهملات چيست كه در بالاى منبر مىگويند ؟ ترسيدم كه مرا تكفير نمايد . آهسته گفتم : « اى برادر ! اين آقا از اهل خود خراسان است ؟ » گفت : « بلى . » گفتم : « از اهل علم است ؟ » گفت :
« بسيار . » گفتم : « در كجا تحصيل كرده است ؟ » گفت : « اين آقا در همسايگى ما هست پدرم حكايت كرده كه در زمان طفوليت من و او در نزد كربلايى سكينه درس خوانديم . من كتاب گرگ و روباه مىخواندم و او كتاب دزد و قاضى مىخواند . آقا از مكتب گريزان بود مرحوم والدش او را برد در نزد مشهدى حسين عطّار كه هم در دكّان او كسب بياموزد و هم درس بخواند . يك سال خدمت مشهدى حسين بود بعد عموى آقا در مدرسهء ميرزا جعفر وفات كرد چون آن حجره متعلق به او بود و از موقوفه سهمى مىبرد ، لهذا مرحوم
هامش
( 1 ) . ابراهيم ادهم : نام يكى از اكابر زهّاد نيمهء اوّل قرن دوّم هجرى است كه به سال 160 يا 166 به شهادت رسيده است . « لغت نامه »