كشتزار عمل جز تخم مسكنت نكارم و از خرمن ذريعت جز حاصل محبّت برندارم .
مستدعى چنانم كه اين مأموريت را به ديگرى مرحمت فرمايى و اين تكليف را به غير من واگذار نمايى . »
مقدارى فضولى كردم و بوالهوسىهاى خود را اظهار مىداشتم . گاهى از بىحالى خود مىخنديديم و گاهى به بىسعادتى خود مىگريستم .
[ هشدار عقل ]
در آن حال خسته شده ، در گوشهاى نشستم . درياى فكرم متلاطم و لشكر خيال در اطرافم متهاجم شدند . فرّاشان همّت ، صفحهء دل را روفته ، جاسوسان وسوسه را بيرون نموده و به فرش سعادتش مفروش داشتند . طنطنهء شهسوارى و كوكبهء شهريارى سلطان عقل نمودار گرديد . تمام ذرّات وجودم از پى تعظيمش برخاستند ، بندهوار در مقابلش ايستادند .
آن تاجدار افسر سعادت و كامكار مسند شرافت به نظر هيبت به سويم نگريست ، كه اى ديوانهء عوام ، و اى جاهل خام ، خيالات ، تو را در محذورات انداخته و در تيه ضلالت سرگردانت ساخته ، طريقهء انسانيت و وتيره آدميّت را فراموش نمودهاى . مگر ندانستهاى :
بنى آدم اعضاى يكديگرند * كه در آفرينش ز يك گوهرند
( سعدى )
آنانى كه در خون خود غلطان و كسانى كه در محبس و زندانند ، مگر از نوع تو نيستند ؟
تو را بر ايشان چه فضيلتى است ؟ و اگر ايشان از جنس تو هستند و تو را عضوند ، چگونه احساس الم آنان و مصيبت ايشان را نمىنمايى ؟
و اگر از زحمات و صدمات ايشان متأثرى « 1 » چرا به چاره نمىپردازى ؟
هامش
( 1 ) . اصل : مؤثّر .