گنبد است " . از ترس تبسّمى كردم . گفتم : « اى برادر ! من مىخواستم درجهء ارادت تو را نسبت به اين آقا بدانم . من مرد [ ى ] غريبم و در طهران آوازهء فضل اين آقا را شنيدهام و خودم عدالت اين آقا را امتحان نمودهام . خواستم بدانم كه شما قدر اين وجود مبارك را دانسته و فضل او را شناختهايد و يا آنكه به هوا و هوس در گردش مجتمع شدهايد ؟ »
بعد مانند كسى كه از نجاستى اجتناب نمايد رداى خود را جمع نمود كه به لباس من آلوده نگردد و پشت خود را به طرف من نمود . من هم برخاسته به كنارى رفتم و از آن مهلكه جستم . تا غروب آن روز ، در ميان آن جماعت مىگرديدم . بعد نماز مغرب و عشا خوانده به منزل مراجعت نمودم . افطار نموده به حرم مطهّر مشرّف شدم . نيازمندى ايّام سابق را در پيش آوردم . تا سحر در حرم ماندم ؛ بعد به منزل مراجعت نمودم .
و در اين نيمهء آخر رمضان ، همه روزه چهار ساعت از دسته گذشته - كه دو ساعت از آفتاب بالا برآمده باشد - مىخفتم بعد برخاسته حرم مشرّف مىشدم . در بعضى ايّام نماز مغرب و عشا را در بقعهء منوّره خواند [ ه ] ، بيرون مىآمدم و در بعضى روزها سه ساعت به غروب مانده مىآمدم مسجد گوهرشاد ، تا مغرب در گردش بودم و بعد به منزل رفته دو ساعت يا سه ساعت از شب گذشته به آستانه آمده به زيارت و ضراعت مشغول شده تا وقت سحر در دكان چلوكبابى درب بست بالا خيابان سحر خورده و در منزل رفته ، نماز صبح ادا كرده ، مىخوابيدم و چهار ساعت از دسته گذشته برخاسته به شرف عتبهبوسى آستانهء مباركه شرفياب مىشدم .
[ ماجراى شركت در درس كلام ]
يكى از روزها ، در شبستانى كه جناب مستطاب آقا شيخ مرتضى امامت داشتند ، از براى نماز جماعت حاضر شدم . بعد از اداى نماز ، در گوشهء شبستان جمعى از طلبهگان را ديدم ، مجمعى داشته و انجمنى آراسته ، يك نفر عالمى از اهل يزد در ميان ايشان به مباحثهء معقول مشغول بود .
حقير افاضات آن مجمع را مغتنم دانستم و چون جملهء معترضه بر ايشان وارد شده ،