تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه گوهر مقصود ( فارسى ) — صفحة 105

مساهمون:

ص١٠٥
سلام كرده ، در گوشه نشستم . ديدم آن شخص عالم كتاب شرح باب حادى عشر در پيش گذاشته و به تدريس مشغول است . با خود گفتم مرا هميشه اين آرزو منظور بود كه حكمتى شنيده و از علم كلام نكته‌اى فهميده باشم . خوب است همه روزه در اين مدرس حاضر شده ، از خرمن ايشان خوشه برده و توشه گرفته باشم . در گوشه نشستم ، چون مرا معمّم ديدند ، تواضع مختصرى نمودند و به مباحثه مشغول شدند و در عدل صحبت مىداشتند و آن شخص مدرّس اگرچه مرد فاضلى بود و مقدارى از حكمت ديده بود ، ولى قوّهء استنباطش قليل و مذاقش عليل بود . هرچه مىگفت همان معناى كتاب و ظاهر عبارات بود ، ديگر از خارج و عقل شاهد و بيّنه نمىآورد . در بين كلمات و بياناتش شبهه‌اى بر من وارد گرديد كه بيانش گنجايش اين مختصر را ندارد . از براى رفع شبههء خود اظهار داشتم : « جناب مولانا اگر اجازه رود ، سؤالى بكنم و شبهه اظهار دارم . » ساكت ماند و جواب نداد . گفتم : « يا شيخ ! من مرد غريب عوامى هستم و سوادى ندارم اين كلمات به گوشم « 1 » و به مذاقم نرسيده ، چون صحبت شما از اصول دين است مرا شبهه‌اى رسيد كه حلّ آن از فريضه است . » قبل از اظهار اشكال فرمود : « مطلب همان است كه من مىگويم . » عرض كردم : « اشكال من همان فرمودهء شماست ، اجازه دهيد عرض كنم . » ساكت ماند . اشكال را بيان نمودم . فرمود : « خواجه نصير طوسى به بيان من سخن رانده و فاضل مقداد به همين طريق رفته و فلان و فلان و فلان به اين نهج نوشته‌اند . » گفتم : « يا شيخ ! بر فرض كه خداوند در قرآن هم به همين قسم فرموده باشد ، چون كلام در اصول دين است ، روايات نقلى مرا نشايد ، بلكه استدلال عقلى بايد . » فرمود كه مطلب همان است كه گفتم و شروع به مذاكره نمود . با خود گفتم يا للعجب اين مردم از خاص و عام همه جهول ، و عالم و فاضلشان هم
هامش
( 1 ) . اصل : بگوشم نرسيده .