در آن حال بحر عنايت دوست ، به تموّج و درياى مرحمتش به تلاطم آمده و رشحهاى از رشحات و قطرهاى از ترشحات لطفش به اين سوختهء بوتهء حرمان و گمگشتهء وادى عصيان رسيد ، و منادى غيبم در گوش هوش اين سروش بخواند ، و زورق محبت به متاع موعظت و نصيحت به سويم راند . كه اى عاشق شيدايى ! و اى واله هرجايى ! چه خيال خامى در سر و چه مقام منيعى در نظر دارى ! به كدام لياقت اين سعادت را آرزومندى ؟
مگر ندانستهاى شاخه كه از زمين رويد ، هزارانش تربيت باغبان بايد ، كه به مقراض اصلاح و ارّهء فلّاح ، زايدات - كه مخلّ نموّ اوست - بزدايد و عنايات رب الارباب از صدمات سمومات حادثات محافظتش فرمايد تا شكوفهء اخلاص - كه آثار ثمر اوست - بارور گردد و يك چندى چون غنچه خون دل بايد خوردن ، تا گل نوعيّت شكفته گردد و لياقت سنخيّت ظاهر شود . در آن حال در مقام ترقّى مانند نباتى بيش نخواهد بود و به جزيى انقلاب زمان ، فانى خواهد شد . پس از آن در مقام تربيت او را قرع و انبيق « 1 » امتحان بايد كه از نايرهء ذوق و آتش اشتياق ، ماهيّت او تصفيه شده و جوهر حقيقتش ظاهر گردد .
پس از اين امتحانات و فتنات آيا چه شود ؟ عطر گل از گلستانش جويند و خوبانش بويند يا جوهر قطرانش خوانند و از وى تنفّر جويند .
اى فضول جهول ، مگر كتاب آسمانى نخوانده و پيك يزدانى نشنودهاى ، كه مىفرمايد :
الم أَ حَسِبَ النَّاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنَّا وَ هُمْ لا يُفْتَنُونَ
« 2 » تو هنوز نايرهء ذوق نچشيده و بار آزمايش نكشيده به جزيى امتحان از طهران به خراسان فرار نموده و خود را از زحمت و گرفتارى و محنت و هواخواهى ملت به قرارگاه راحت كشانيده ، با وجود بر اين خود را قرين قربيافتگان آفرينندهء بىانباز مىدانى و مواصلت ايشان را
هامش
( 1 ) . اصل : قعر . كاسهء بزرگ . . . قرع و انبيق : دستگاهى است كه جهت تقطير مايعات به كار مىرود و آن مجموع دو ظرف است يكى قرع كه ديگى است شبيه كدو و براى جوشاندن موادى است كه مىخواهند تقطير كنند و ديگرى انبيق كه جهت تقطير بخارات حاصل از قرع است .
( 2 ) . « [ الف . لام . ميم ] آيا مردم گمان مىبرند كه رهايشان كنند كه [ به زبان ] بگويند ايمان آوردهايم و ايشان را نمىآزمايند ؟ » عنكبوت 29 / 1 ، 2 .