هرچه گفت : « من مىبينم چشمهايت در حدقه از شدّت مرض به گردش و اندامت از ضعف مزاج در لرزش است » عذر آورده جوابش گفتم .
بعد او برخاست ، مرا وداع كرده برفت . من هم عصا در دست گرفته با حالت نزار به بازار آمده ، قدرى نان و پنير خريده مراجعت نمودم . افطار كرده در بستر اوفتادم . قدرى از شب گذشت ، حالتم سنگين شد و نتوانستم حرم مشرّف شوم ، زيرا كه از شدّت ضعف ، بدن را افسرده و خود را مرده مىپنداشتم تا آنكه شش ساعت از شب گذشت .
با خود گفتم كه حال وقت راز عاشقان و نياز مستمندان است خوب است به آستانه مشرّف شده ، اگر مرگ برسد در عتبهء دوست جان داده باشم .
[ تشرف به آستانه به اميد جان دادن ]
برخاستم با تن بيمار به درگاه فلك دربارش رسيدم ، درب كفشدارى خواستم وارد شوم به سبب ضعف پايم لرزيد بر زمين خوردم . در كمال خوشحالى گفتم : الحمد اللّه به مقصود رسيدم و گوى سعادت ربودم زيرا كه اين علامت مرگ و حالت مردن است . اى كاش مكرّر به اين فيض فائز مىشدم « 1 » . قدرى تأمّل كردم ، ديدم روح سماجت مىكند و از تن بيرون نمىرود . دلتنگ شده با وى به جنگ آمدم كه اى بىسعادت ، چرا از تن مفارقت نمىكنى و با ارواح شهيدان كويش مصاحبت نمىنمايى ؟ مرا وا رهان و خود را به دوست رسان .
آن بد خسّت سخنان سختم را نشنود و از تن حركت ننمود . لابد برخاسته به آستانه مشرّف شدم و در رواق دار السيّادة رسيدم ، جمعيّت بسيار ، و زوّار بىشمار بودند .
ديدم نمىتوانم در آن ميانه خود را به حرم رسانم . لابد در بالاى سر ، زير پنجرهء نقره نشستم و بگريستم .
گاهى به ضراعت ، گاهى به شكايت ، جسارت مىرفت و لحظهاى هم از شدّت مرض ، نفس تنگى مىكرد ، ساكت مىشدم . بعد سر برداشته ، توجه به ضريح مقدّس
هامش
( 1 ) . اصل : فائض . فائز شدن : رستگار شدن .