نموده ، معروض داشتم : « اى سيّد و مولاى من !
دلتنگم و همچه تو حبيبى دارم * بيمارم و مثل تو طبيبى دارم
خوبست كه در شهر تو باشيم غريب * يك بار نگويى كه غريبى دارم
اگرچه جلوهء حسن محبوبان دلكش با دل عاشقان بلاكش بهتر از اين رفتار نخواهد كرد و فتنهء چشم مست نكويان با تن بيماران خوشتر از اين كردارى نخواهد نمود ولى تأسف مىخورم و تلهّف مىگويم كه باوجودى كه مرغ روحم در كويت آشيانه ساخته ، از قفس تن خود را رها نمىسازد و به لانهء خويش ، خود را نمىكشاند . حال ديگر تن از حمّالى روح به ستوه و من از كشيدن بار گران جان به امان آمدهام . حال به مضمون :
إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ إِلى أَهْلِها
« 1 » امانتت را به خدمتت رسانيدم . امانت خود را دريافت كن و مرا راحت فرما . »
در آن حال طبعم از نالهء من به نوا آمده ، اين ابيات همى سرود و مىگفت :
نمود درد غم عشق تو مرا رنجور * كشيده رخت اميد مرا به خانهء گور
شهيد تيغ خم ابروان خونريزت * ز جاى خويش نخيزد مگر به نفخهء صور
هزار مرتبهام گر كُشى و جان بخشى * ز تيغت سر نكشم كان بود مرا منظور
صبا اميد وصال تو داد ، دانستم * ميسّرم نشود آن مگر به روز نشور
به غير ذكر توام نيست در دَمِ آخر * به ياد روى تو ورد من است آيهء نور
كُشى تو عاشق ، بر جنّتش نويد دهى * شهيد كوى تو كى رو كند به حور و قصور
دو چشم مست تو داده گواهى قتلم * قضا نوشت سجلّش به روى جبههء حور
دو بوسه از لب شيرين بهاى جانم ده * كه اين به سرّ سويداى دل بود مسطور
سرشكم از مژه ويران نمود خانهء دل * مگر مهندس لطف تواش كند معمور
طبعم را تسليت گفتم و به مفارقت روح از بدن تهنيت خواندم و گفتم دل خوشدار كه عنقريب روحم به طرف كوى دلدار از خانهء تن فرار خواهد نمود و ابواب سعادت به روى من خواهد گشود و اين وجود ناقابل به فيض شهادت كويش نايل خواهد شد .
هامش
( 1 ) . « خداوند به شما فرمان مىدهد كه امانتها را به صاحبان آنها بازگردانيد » نساء 4 / 58 .