نديد . گفت : « اگر اجازه رود طبيب حاضر شود . »
گفتم : « اى رفيق شفيق اگرچه غريبم ولى طبيب حبيبى دارم كه از راه مودّت مرا بدين صورت خواسته و داروى محبتش بدنم را چنين كاسته است و در دارالشّفاى عنايتش حالم اين و سودازدگان كويش را احوال به از اين نخواهد بود - و اين رباعى بداهتا از زبانم در جوابش جارى گرديد - :
بيمار شدم براى درمان طبيب * آواره ز خانمان پى وصل حبيب
رنجورى من ديد علاجم فرمود « 1 » * درمان تو غم ، دواى تو صبر و شكيب
اى برادر ، هجرتكشيدگان از وطن را دوايى غير از درد و محن نيست و غربتزدگان روزگار را جز خون دل غذايى نخواهد بود . بر فرض كه دكتر فلان به عيادتم آمد و طريق معالجتم را گفت ، مريض را پرستار و بيمار را غمخوارى لازم است . مرا جز خيال دوست جليسى و به غير از ذكرش انيسى نيست . بهتر آن است كه مرا به حال خود گذارى و سر كار خود گيرى . »
گفت : « تو را خيال خامى در دل و سوداى فاسدى در سر به هم رسيده ، حفظ نفس از واجبات و صدمه و زحمتش از محرّمات است . اگر اجازه رود ، من خودم از براى تيمارت غمخوار خواهم بود و الّا رخصتى فرماييد يك خادمه معيّن كرده ، صيغه نماييد كه دوا و غذايى از برايت ترتيب دارد و خانهات را جمعآورى نمايد و پرستارت گردد . »
چون اسم صيغه شنيدم بر خود لرزيدم ، استعاذه گفتم و لا حول خواندم . سر به سوى آسمان كرده عرضه داشتم : اعوذ بك من النّاس
مِنْ شَرِّ الْوَسْواسِ الْخَنَّاسِ الَّذِي يُوَسْوِسُ فِي صُدُورِ النَّاسِ
« 2 » ، از ترس آنكه مبادا در ورطهء ديگرى دچار شوم به ميهمان گفتم : « الحمد للّه حالم خوب است و دو روز بعد با پست حركت كرده ، به طهران مسافرت خواهم نمود ، لهذا محتاج به طبيب و صيغه نيستم . »
هامش
( 1 ) . اصل : علاجم را فرمود .
( 2 ) . « [ پروردگارا ! ] از شر مردم به تو پناه مىبرم . از شر وسوسهگر پنهانكار ، كسى كه در دلهاى مردم وسوسه مىكند » ناس 114 / 4 و 5 .