از سن او پرسيدم . گفت : « وقتى فتحعليشاه مرحوم شد ، شوهر داشتم و همين گنجعلى پسرم را داشتم . » براى ما اجاق روشن كرد و در كنار اجاق نشسته ياد جوانى مىكرد و آه مىكشيد .
گفتم : « چرا اينقدر آه مىكشى » .
گفت : « پسرم گنجعلى نوكر است ، سوار را خبر كردهاند كه به سفر برود ، اولاد هم ندارم ، غصه مىخورم كه ديگر او را نبينم . »
جويا شدم : « نماز مىخوانى ؟ »
حمد و سوره را خوب خواند و دوازده امام را يكانيكان خوب شمرد . خيلى خوشم آمد . هيچ گمان نمىرفت نهنه زهرا در آن صحرا اينطور بداند و نماز ياد گرفته باشد .
بعد از نهار قريب به ظهر هوا مه و دومان شد كه جبال شوامخ و تلال به واذخ پوشيده و پنهان گشت بلكه ، در چند قدمى راكب و مركوب از نظر محجوب شد . آقا كاظم كدخداى خزران گفت : « ديروز اينجا برفى آمد كه اگر زمستان بود به قدر يك چارك در صحرا دوام مىكرد .
هوا هم خيلى سرد بود . »
آقا كاظم كدخداى خزران [ باز ] گفت كه : « سه چهار سال قبل يك نفر از فرنگىها آمده بود مساحت اين كوهها را مىكرد . او مىگفت ، كه ارتفاع قله خزران تا شهر رشت سه هزار و سيصد و سى و دو ذرع است . »
چنان دانستم او فوت گفته ، آقا كاظم ندانسته است . اگر درست گفته باشد تقريبا يازده هزار فوت مىشود . خزران به اين محقرى حمام گرم خوب داشت . در دهات معتبر بلوكات گنجه ، شماخى و شكى كه هريكى هزار خانه است حمام ندارد .
نزديك غروب كه مه و دومان آرام گرفت از منزل درآمده به تماشاى كاروانسرا رفتم . آقا كاظم بيان كرد كه : « نقصان قريهء ما مسجد است كه نداريم . »
گفتم : « انشاء الله اگر حياتى باشد مسجد او به پاى من كه انشاء الله امسال ساخته شود . » و تعهد كردم كه : « در عرض دو ماه چون دست رعيت خالى است كمك كرده به انجام مىرسانم . » و قرار شد كه در پهلوى حمام در كنار راه بسازند كه در معنى براى غربا كه عبور مىكنند منزلگاه باشد .
روز چهارشنبه هفدهم ربيع الاول :
از قريهء خزران روانه شده به قريهء آقابابا رفتيم . تا سرازيرى به طرف قريه ، مزرعه در يمين و يسار راه بود . از قطعات برف مشحون و در سرگردنه كوههاى چركر كه ما بين طارم و سلطانيه است مالامال از برف پديدار بود . چركر مخفف چهاركر است و كر به اصطلاح ايلات « دره » را مىگويند . در آن كوهسار چهار دره بزرگ است از آن جهت چركر مىگويند كه تقريبا از شمال به جنوب امتداد دارد . قريهء اسمعيلآباد در ميان گردنه و قاپانچايى خيلى به كار مترددين در زمستان مىآيد كه از هلاك برف و كولاك نجات مىدهد . از تپه كه به سمت مزرعه سرازير مىشود شهر قزوين و دماغهء سليمانيه تهران پيدا است .