علينقى ميرزا طاب ثراه رفتيم . در خانهء اسحق ميرزا ، كتابفروشى ، چند جلد كتاب آورده بود .
يك كتاب جنگى خريدم . يك حافظ خوب داشت . نواب عضد الدوله براى مستقبل احوال من و ورود تهران و مراحم ملوكانه فالى باز كرد اين غزل آمد :
خوشا شيراز و وضع بىمثالش * خداوندا نگهدار از زوالش
به شيراز آى و فيض روح قدسى * بخواه از مردم صاحب كمالش
اسحق ميرزا و عضد الدوله گفتند : « شما به شيراز مأمور خواهيد شد . »
گفتم : « خواجه ، لسان الغيب است ، ولى در من هزار عيب كه بتوانم متحمل اعباء حكومت و اهواء خصومت بشوم . حالا كه دلى خسته و تنى رسته دارم ، تا تقدير الهى و تدبير پادشاهى چه باشد . »
روز شنبه بيستم شهر ربيع الاول :
چهار ساعت به غروب مانده از شهر قزوين درآمده نواب عضد الدوله و اسحق ميرزا تا خارج شهر مشايعت كرده ، از نواب معزى اليه وداع كرده روانه شديم .
در عرض راه باد و باران شد . در هوا در طرف شرق دو قوسقزح بالاى هم پيدا شد . خيلى تماشا داشت . قوسقزح در اسفل به قدر نيم ساعت طول كشيد كه تا محو شد . به اين امتداد قوسقزح نديده بودم . كوههاى شمال و شمال مشرق را و كوههاى طالقان را برف زد .
امروز بيست و هفتم فروردينماه جلالى است . هوا بسيار سرد است . نيم ساعت به غروب مانده وارد عبد الله آباد شديم كه عوام « عبدلآباد » مىگويند . تا شهر قزوين سه فرسخ و نيم است و در طرف جنوب شرقى شهر قزوين واقع است .
روز يكشنبه بيست و يكم شهر ربيع الاول :
صبح چنان مه و دومان كوه و بيابان را گرفته بود كه هيچ معهور نبود كه در حصراى عبدلآباد و خاكعلى ، چنين مه و ضباب باشد . مثل گيلان بود . بعداز دو ساعت كه آفتاب شد هوا خيلى گرم شد . آن سرماى ديروز و اين گرماى امروز هر دو غير معهور بود .
از عبدلآباد تا قريهء قشلاق بهطرف ما بين شمال و مشرق است كه به مشرق مايلتر است .
در گازرسنگ اين شعر به خاطرم آمد :
« تو پاك باش و مدار اى برادر از كس باك * زنند جامه ناپاك گازران بر سنگ »
روز دوشنبه بيست و دوم شهر ربيع الاول :
از قريهء گازرسنگ به اوغلانتپه رفتيم . اوغلانتپه در جنوب مشرق گازرسنگ است . پنج فرسخ مسافت است . در عرض راه باران آمد . پنج ساعت به غروب مانده وارد اوغلانتپه شديم .
روز سهشنبه بيست و سيم شهر ربيع الاول :
در اوغلانتپه توقف شد . شب گذشته و امروز باران رحمت الهى ، سهل و جبل را سيراب كرده است ،
« يُحْيِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها » *
.