تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه فرهاد ميرزا ( فارسى ) — صفحة 259

مساهمون:

ص٢٥٩
اذامت فكفنونى ثم امر الناس فليركبوا ثم يسيرون فى ارض العدو حتى اذا لم يجدو امساغا فادفنونى قال ففعلوا ذلك . » و وقت وفات هشتاد سال متجاوز از سن شريف او گذشته بود ، رحمة الله عليه . اهالى اسلامبول او را ايوب سلطان مىگويند و معلوم است كه لشكر اسلام از بوغاز باسفرس « 1 » گذشته ، از طرف قلاته و غربى قسطنطنيه هجوم آورده‌اند كه ابو ايوب آن‌جا شهيد شده دفن كرده‌اند . در آن زمان هم تا آن‌جا كه قبر ابو ايوب است آبادى نداشته است . در تاريخ هم نوشته‌اند كه در خارج شهر قسطنطنيه مدفون است . القصه ، يك ساعت از شب رفته به سفارتخانه برگشتم . بعد از برگشتن ، كارت سفير كبير دولت روس را ديدم كه به سفارت آمده و من نبوده‌ام ، كارت داده رفته بودند . امروز وزير مختار گفت : « جناب صدراعظم شب آخر را به قاعدهء اهل اروپا از شما وعده مىخواهند بگيرند ، شما چه ميل داريد ؟ » گفتم : « هرچه شما صلاح بدانيد البته خوب است ولى به شرطى كه در سر شام بعضى مسكرات صرف نشود . » وزير مختار گفتند : « عادت چندين ساله را ترك نخواهند كرد . » گفتم : « چون مهمانى مخصوص من است و از بيت الله الحرام آمده‌ام صرف بعضى منهيات در مجلسى كه مسلمانان باشند شرعا و عرفا قبيح است . در شب مهمانى چون سفراى خارجه بودند معذور بودند ، در اين مهمانى چون اختصاص دارد دو ساعت اگر به تأخير بيندازند گناهى ندارد . » از قرار معلوم وزير مختار به صحابت كامل بيك تشريفات‌چىباشى پيغام داده بود ، ايشان قبول كرده بودند .

روز جمعه بيست و نهم محرم :

به تهيه و تدارك سفر پرداخته از جانب اعليحضرت سلطان به وزير مختار اعلام شده بود كه فردا بايد فلانى در ساعت هفت به حضور برسد . شب شنبهء سلخ را جناب جلالت‌مآب محمود پاشا صدراعظم پسر نجيب پاشا در خانهء خود از من وعده خواسته بودند . يك ساعت از شب رفته به اتفاق وزير مختار رفتيم . مشاراليه خيلى مرد باادب است ، تا دم پله اوطاق استقبال و مشايعت كرد . اجزاى مجلس اعيان دولت عثمانى بود . بعد از پانزده دقيقه كه نشسته بودم اعلام شام كردند . جناب صدراعظم جلو افتاده راهنمايى به اوطاق ديگر كردند و اين شعر را خواندند :
من آن ستارهء اوجم كه از ممر طلوع * هميشه پيشرو آفتاب مىباشم
گفتم : « شما پيرمرد ريش‌سفيد هستيد و هميشه ارائه طريق با شما بوده است . » در سر سفره وزير مختار گفت : « اين شعر را من چنين شنيده‌ام ، «
من آن ستاره صبحم كه از طريق ادب
، الخ . »
هامش
( 1 ) به سفر .