و هركه آن كوه و آن غار را ديده باشد بر حدس و فراست ابو كرز صد هزار تحسين خواهد كرد و الله تعالى و رسوله اعلم .
در وقت برگشتن به حالت كسل و مغمى عليه در سايهء سنگى دراز كشيده بودم . يك نفر هندى هيزم جمع مىكرد كه سه سال است در مدينه ساكن است . هندى كه فارسى مغشوش را به زبان عربى بدل بكند معلوم است كه چه خواهد شد . به زحمت تمام حالى كرد كه : « من دلك را خوب مىدانم . » خواستم . آمد مشتمالى كرد . دلاكهاى تهران بايد از او ياد بگيرند . خيلى افاقه شد و رفع خستگى نمود . وقتى كه پايين آمدم به هزار زحمت دراز كشيدم .
باز آن هندى كه اسمش محمد است آمد از پا تا سر مشتمالى كرد ، مايهء آسايش و راحتى شد .
از آنجا يك ساعت از شب گذشته به منزل آمديم . حالت شرفيابى حرم محترم نبود . كسل و فشل افتادم . جناب شريف عون تشريف آوردند . احوالپرسى از خستگى راه كردند و نشان مبارك دولت ايران را آوردند كه فرمان ندارد . از من نوشتهاى مىخواست . براى تصديق قول او و نشان مبارك شرحى نوشتم كه انشاء الله ، فرمان او از تهران صادر كرده فرستاده شود .
روز پنجشنبه پانزدهم ذى الحجه :
صبحى به ناتمامى اسباب سفر و رفتن پرداخته قايممقام جده و على رضا بيك ميرآلاى و ساير مردم از ترك و عرب آمدند . بعدازظهر به حرم محترم مشرف شده به نيابت والدهء مرحومه حاجيه طواف كردم و به خانه مراجعه كردم .
امروز يك كبوتر ديدم كه بالاى حلقه در خانه نشسته . چون ممكن نبود كه هردو پا را بر روى حلقه بگذارد ، يك پاى خود را بلند كرده و يك پاى خود را گذاشته بود و به حالت خوشى نگاه مىكرد و مدتى به همين حالت بودم . راست گفتهاند :
تو اى كبوتر بام حرم چه مىدانى * طپيدن دل مرغان رشته در پا را
و شب جمعه شانزدهم پنج ساعت از شب رفته به حرم مبارك رفتم ، در چاه زمزم غسل كرده به خانه مبارك « و من دخله كان امنا » داخل شديم و نمازهاى مستحبهء وارده را در پهلوى ستون و در گوشههاى خانهء مباركه خوانده از وحشت نتوانستم به بالا نگاه كنم . در پشت بام مبارك از ميان بيت در طرف ركن عراقى است .
عجب از سلاطين است كه هركه تعميرى كرده اسم خود را در سنگى نقش كردهاند و در ميان خانهء خدا در ديوارها نصب كردهاند و راضى نشدهاند كه در خارج بيت مبارك اسامى آنها ثبت و ضبط شود و حق ، آن است كه مثل اصنام منصوبه ، آن احجار مكتوبه را بايد از آنجا كند و خانهء مبارك را از آن آلايش پيرايش داد . مثلا در طرف ركن يمانى ملك الاشراف ، خادم الحرمين برسباى 116 است كه در سنهء هشتصد و بيست و شش تعمير كرده و خادم الحرمين قايتباى است كه در سنهء هشتصد و هشتاد و چهار تعمير كرده است و سلطان محمد خان عثمانى است و چند سنگ منقور ديگر است . از وحشت هيچ دعايى به خاطرم نرسيد مگر آنكه گفتم : « خداوندا پايى كه به خانهء مبارك تو آمده در مقام حنبلى حرام است