تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه فرهاد ميرزا ( فارسى ) — صفحة 213

مساهمون:

ص٢١٣
حاج شيخ ابو محمد خراسانى ، در پهلوى من نشسته بود . سورهء مباركهء طه را كه مىخواندم در آيهء شريفهء
« وَ أَهُشُّ بِها عَلى غَنَمِي »
از شيخ پرسيدم كه معنى اهش چيست ؟ فرمودند : « يعنى مىرانم . هش به معنى راندن است . » گفتم : « عجب كه عوام هم به لحن ، در راندن هش‌هش مىگويند . » گفت : « بلى همين است . » پشت سر نگاه كردم ديدم محمد باقر خان است . گفتم : « خان دانستيد ؟ » گفت : بلى . ديگر خجالت كشيدم كه به شيخ معنى اهش را بيان كنم كه نزد عرب‌ها و اهل مسجد الحرام خجل شود . در معنى ، او بر جهالت باقى ماند و من بر خجالت . ساعت پنج به منزل آمده به ياد آقا ميرزا هدايت وزير دفتر افتادم كه پارسال در چنين شب در مسجد شاه بوديم و از گوشه‌اى تماشا مىكرديم كه براى امام جمعه عروس آوردند . به ياد ايشان قلمى برداشتم و مراسله‌اى نگاشتم كه صورت مراسله اين است : « جناب وزير دفتر دام مجده ، شب غدير است ، از حرم رب قدير ساعت پنج بىآفت و رنج به منزل شريف ، به دو معنى آمده ، به ياد پارينه و امام آدينه افتادم كه در مسجد شاه و معبد الله ، پاى منبر روى سكو با شما نشسته گفتگو مىكرديم . در تاريكى نارنگى مىخورديم و سير و تماشاى ميرداماد و عروس و مشعل و فانوس داشتيم . امام در استقبال انكار داشت و همراهان در استعجال اصرار . در مسجد از عوام صلوات بود و در كوچه از نظام نغمات . تا خصيان عصيان نموده ، بر امام خروج كردند . صاحب زنج غالب شد و طالب گنج هارب . ديبه را پس بردند و سيبه را پيش . زمام را گستند ، صمام را شكستند . امام را بردند ، ادام را خوردند . و امسال در اين شب عزيز كجا هستم كه از فج عميق به بيت عتيق آمده‌ام و از آن منبر و محراب به اين زمزم و ميزاب فايز شده‌ام . گاهى به خجر تلثيم است و گاهى به حطيم تعظيم . در مقام ابراهيم به نماز مشغولم و در حجر اسماعيل به نياز . گوى وفا باخته‌ام ، كوى صفا تاخته . مروا از مروه شناخته‌ام و طراز عمر از عمره ساخته . من كجا و اين آستان و اين داستان كجا ؟ اين‌كه مىبينم به پندار است يا رب يا به خواب ؟ خويشتن را در چنين سمت ؟ ؟ ؟ ؟ پس از چندين عذاب . اين‌جا كه رسيد ، كاكا آمد كه جناب شريف عون كه عين جمال و معين كمال است به ديدن آمده ، در سالون بيرون انتظار دارد . ديگر فرصت نشد كه در ظلمات ديجور با اين كلمات ناجور ، درددلى تحرير كنم و آب و گلى خمير . شقشقه هدرت 118 تا كى دماغى و فراغى باشد كه اين نامه به پايان برسد و به تهران برسد . زياده چه زحمت دهد ، و السلام . » امروز به ملاباشى سياهه‌اى دادم كه براى يك صد و ده نفر از اجداد گرام و جدات و اخوان عظام و همشيرگان و اعمام فخام و عمات ذوى الاحترام و امناى دولت حيا و ميتا كه حق دوستى و رحم و تعليم و غيره داشتند اجرت بدهد نايب بگيرد كه براى هريكى يك طواف با