تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه فرهاد ميرزا ( فارسى ) — صفحة 154

مساهمون:

ص١٥٤
عيسى به سرات چاشنى گير * كاموخته علمى از عقاقير
سر بر قدمت فكنده دارد * از روح تو مُرده زنده دارد
اى جان جهان جهان فدايت * جبرئيل غلامى از سرايت
ما را نسزد كه خود ستاييم * كه بندهء آستانت ماييم
حاشا سخنى گزافه باشد * از راه جنون و يافه باشد
ما خاك كف سگان كوييم * گر بپذيرى به فخر گوييم
مقبول شده است اطاعت ما * بىاجر نگشته خدمت ما
سگ را چو شهان كنند آيين * برجيد نهند طوق زرين
برجيد خود از تو طوق خواهم * وين طوق به فخر و شوق خواهم
در سلك سگان دهى تميزم * در مصر وفا كنى عزيزم
بخشندهء رزق ما سوايى * رخشندهء عرش كبريايى
حق كرده تو را وكيل مطلق * اين كار ترا سزاست الحق
در موت و حيات اختيارت * در ارض و سماست اقتدارت
از فضل خداى پاك‌داور * بر كيش تو زاده‌ام ز مادر
مادر همه داد شير صافم * با حب على بُريد نافم
بگذاشت پدر مرا به كتاب * آموخته علم دين و آداب
تاريخ و خبر بنام ديدم * تفسير و اثر تمام ديدم
جهد از من و از خدا هدايت * صد شكر كه رستم از غوايت
دانسته‌ام آن‌كه چيست دينت * بر تخت جلال جانشينت
كور است هر آن‌كه خوُر نبيند * در سِلك حُصاة دُر نبيند
چون حُب علىست دستگيرم * از هفت و چهار ناگزيرم
باشم چو جدا ز خاك كويت * هستم به خدا در آرزويت
ديگر ز كجا همى توانم * خود را به فناى تو رسانم
عمرم كه به رهگذار شصت است * اين نعمت بىكران بدست است
شصت دگر از كجا بيارم * تا جان به فناى تو سپارم
بخشاى به من كه اهل بخشى * فرمان ده چرخ و عرش و فرشى
شعر من اگرچه نيست قابل * ليكن صلت تو هست كامل
از لطف تو فخر و زيب خواهم * در هردو جهان نصيب خواهم
با حب تو و على و اولاد * خواهد كه رود به خاك فرهاد
با حبّ تو و على به محشر * از خاك همى برآورد سر
در حضرت تو مقيم گردد * مسرور هم از نعيم گردد
فرقم كه بر آستان شه سوُد * هيجده از ماهِ يازده بود