تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه فرهاد ميرزا ( فارسى ) — صفحة 114

مساهمون:

ص١١٤
گفت : « با اين فرمايش خديو كه به من فرموده‌اند احتمال دارد كه امروز نيايند ، اگر مىآمدند به من مىگفتند . » من هم به اطمينان قول او و خواهش حضرت خديو به مدرسهء عموم رفتم كه كتابخانه آن‌جا است . كتابخانه را ديدم و ثبت كتابخانه را گرفتم . قرآن‌هاى بزرگ ضخيم كه هريكى هفت من هشت من وزن دارد و به خط ثلث است از زمان سلاطين چراكسه خيلى مانده است كه وقف كرده‌اند . در خط ثلث امتياز دارد . از آن‌جا به مدرسه‌اى كه تفسير قرآن مىگفتند و مدرسهء هندسه و حساب و فقه حنفى رفتم . الحق خيلى ترقى كرده‌اند . يك نفر از شاگردها كه از نجبا بود استادش عبارتى گفت ، او به خط لتين نوشت و به فرانسه ترجمه كرد ، بعد به من به عربى ترجمه كرد و خيلى خوب از عهده برآمد . از آن‌جا به زيارت رأس الحسين رفتم كه به روايتى در مصر ، سر مطهر مدفون است . خديو مصر مسجد را تعمير كرده و چهل و پنج ستون سنگ مرمر يكپارچه دارد . مزار مطهر يك حالت بكائى دارد . عرض كردم ؛ بنى اميه لعنت الله عليهم چه ماند كه بر شما اهل بيت نكردند . و الجسم منه فى الفلاه مضرج / و الراس منه فى القناة يدار / فما يزيدهم الا طغيانا كبيرا . وقتى كه به منزل آمدم از شب نيم ساعت رفته بود . مذكور شد [ كه ] بعد از رفتن ما ، اول توفيق پاشا وليعهد به باغ نزهت آمده ، بعد حضرت خديو نزديك به غروب به باغ نزهت بىخبر تشريف آورده‌اند . من نبودم از دم پله برگشته . احوال شاهزاده خانم را پرسيده مراجعت كرده‌اند . حسن پاشا كه اين فقره را شنيد از وحشت سردرد گرفته و حالتش پريشان شد . گفتم : « تقصير تو بود كه به اصرار مرا بردى سهل است كه ، ميرزا احمد خان پرسيد ، « بلكه خديو به قاعدهء بازديد شاهزادگان فرنگستان امروز بيايند ؟ » گفتى ، اگر امروز خيال آمدن را داشت صبح اين فرمايش را به من نمىكرد كه از فلانى خواهش دارم به مدرسه عمومى تشريف برده زحمات مرا كه در ترقيات اهالى اين ملك كشيده‌ام ملاحظه فرمايند . » حسن پاشا با حالت پريشانى به عمارت خديو رفت و سه ساعت از شب رفته ، خيرى پاشا مدير داخلهء مصر آمد كه : « حسن پاشا تقصير ندارد . من خيال بيرون [ رفتن ] داشتم ، به اطبا پيغام دادم آن‌ها به خيال آن‌كه من مىخواهم به سوارى بروم اذن نداده بودند . حسن پاشا [ آن ] را شنيده بود . بعد ، از اطبا اذن گرفتم كه « ناچار به ديدن فلانى بايد بروم ، اين‌قدر راه را اذن بدهيد . » آن‌ها كه اذن دادند ، به عزم ملاقات آمدم . به اين خيال بودم كه از مدارس برگشته‌ايد . خيلى افسوس خوردم كه محروم برگشتم . هيچ بحثى بر حسن پاشا نيست . من خود مقصر هستم . قصور كرده‌ام . چنان دانستم [ كه ] اين‌وقت از مدارس برگشته‌ايد . » گفتم : « هرچه هست خديو اگر مىفرمايند بر حسن پاشا بحثى نيست . ولى من برايشان بحث دارم كه چرا بىخبر بيايند كه باعث خجالت من بشود ؟ » خيرى پاشا خيلى معذرت خواست كه : « اعلان كردن را خلاف ادب مىدانستند . » و گفت : « اگر اطبا اذن بدهند باز به خدمت شما خواهد رسيد . از اين سوارى كالسكه هم كه حركت كرد باز قدرى رعاف شده بودند . از رعاف خيلى وحشت دارند . »