تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه فرهاد ميرزا ( فارسى ) — صفحة 112

مساهمون:

ص١١٢
مصر صاحب تكيه است . پس از حاجى ميرزا صفا اهل ذكر و عرفان به او رجوع مىكنند . حسن پاشا بعدازظهرى آمد كه : « احوال خديو الحمد الله تعالى امروز بهتر است . اگر ميل ملاقات داشته باشيد ايشان هم خيلى طالب هستند . » به قاعدهء فرنگ كه اول بايد قادم به ديدن برود در ساعت دو و نيم به غروب مانده از منزل روانه شديم . حضرت خديو در عمارت زمستانى كه به سراى عابدين مشهور است خيلى معقوليت كرد . وقت رفتن ميرزا احمد خان جنرال قونسول مىخواست نيايد . گفتم : « بياييد . اگر موقع نشد بيرون خواهيد بود . » تا مشاراليه را ديدند احضار كردند و چوپوق آوردند . چون من نمىكشيدم ايشان هم به مراعات من ، باوجود آن‌كه اصرار كردم بازنكشيدند . صحبت‌هاى متفرقه از عرض راه و دريا و آبادى مصر و غيره شد . وقت برخواستن باز تا پايين پله‌ها [ ى ] طبقهء دوم مشايعت كردند . همه گفتند : « زيادتر از شاهزادگان معتبر فرنگستان كه به مصر آمده‌اند - محض ملاحظه اسلام - احترام كردند . » دم در بزرگ سرباز نبود ، مگر چندجا چند نفر ايستاده شمشير كشيده در دست داشتند كه تعليم نظامى كردند . ابراهيم بيك تشريفاتچى ، پايين پله ايستاده بود . يك ساعت به غروب مانده به منزل آمديم . بعد ميرزا احمد خان چنين صلاح دانست كه : « به قاعدهء فرنگستان اگر از وليعهد هم ديدن بكنيد بهتر است . » با صوابديد و اصرار مشاراليه سوار كالسكه شده رفتيم . خانه مشاراليه تا خانه خديو مصر نيم ساعت راه با كالسكه است . بساتين و باغات زياد دارد و خيابان [ ى ] تازه احداث مىكنند . قريب چهار هزار فدان ملك و باغ در دور عمارت خود دارد كه همه سبز و خرم است . هر فدان به اصطلاح مصر مضروب چهار هزار و دويست متر فرانسه است . وقت غروب بود كه به آن‌جا رسيديم . دم در بيرون بيست نفر سرباز سفيدپوش ايستاده تعظيم نظامى كردند و شيپور [ زدند ] . مشاراليه جوان بسيار خوشگل خوش‌سيمايى است . در مصر به آن خوش‌رويى آدم نديده بودم . او هم چوپوق را به مراعات ادب نكشيد و تا سر پله به استقبال [ آمد ] و مشايعت كرد . در مصر هم به قاعدهء عثمانى اكبر سلسله حق وراثت و وليعهدى دارد . اسماعيل پاشا خديو مصر به اين خيال افتاد كه پسر خود را وليعهد بكند و مصطفى پاشا برادر خود را محروم نمايد . چون اين خيال با خيال باطنى سلطان عبد العزيز خان موافق بود ، سلطان امضا و فرمان داد . مصطفى پاشا هم از برادر خود رنجيده يك‌رو كرده در اسلامبول اقامت گزيد . ولى سلطان هرقدر خواست از وكلاى ملت امضاى وليعهدى پسر خود عز الدين يوسف را بگيرد و سلطان مراد برادرزادهء خود را بىحق بكند وكلاء تمكين نكردند . در عرض دو سال پنج‌بار صدراعظم معزول و منصوب كرد باز فايده نكرده است . اهالى اسلامبول به سلطان مراد خامس ميل دارند و چنين مىگويند : « جوان آراسته ، شايسته ، حليم و سليم است . » ولى از اين مقدمات ، نتيجه كار را خديو مصر برد . خاصه اگر از قضاياى فلكى مصطفى پاشا هم زودتر بميرد ديگر توفيق پاشا مدعى ندارد . ولى اولاد مرحوم سلطان عبد المجيد خان سواى سلطان مراد خامس چند نفر ديگر [ نيز ] هست كه همگى حق سلطنت دارند تا به عز الدين يوسف پسر سلطان برسد ، « فيالها قصة فى