هيچ دامن بيابانى بجز از درياى بىپايان و اصلا كوهى بزرگتر از تراكم امواج و ابدا چيزى نزديكتر از غرق شدن به نظر نمىآمدند .
اعوذ باللّه من هذه الاحوال .
يادى از حافظ !
شب تاريك و بيم موج و گردابى چنين هايل * كجا دانند حال ما سبكباران ساحلها « 1 » .
لاجرم محض تفضّل خدا و توسل بولايت ائمهء هدى ، با مژدهء روشنائيهاى شهر ناپل « 2 » ، بر دلهاى افسرده فرحى و بر بدنهاى مرده رمقى تازه حاصل آمد . هنگام صبح هركدام از اتباع كه از جاى خود حركت نموده به صفّهء كشتى بيرون مىآمدند اصلا خونى در بشرهء ايشان نمانده بود .
جناب امين الملك به رسيدن آنجا طاقت كشتى نشستن نياورده به شهر ناپل رفته در مهمانخانه منزل نمودند . بعد از استراحت فى الجمله بناى گردش و تفرّج شهر ناپل را گذاشتند . غرايبات [ كذا ] زيادى در آن شهر مشاهده گرديد : از جمله ، اول كوه آتشفشان « 3 » بود كه كوه گرد مدوّرى ، مانند كوه دماوند در مقابل شهر ، در چند فرسخ مسافت ، واقع و نمايان و بقرار ده كورهء آجرپزى دوده و بخار على الاتصال از سر كوه متصاعد ، و مانند قطعات ابر رو به آسمان بلند مىشود . و شبها گاهى شعلههاى آتش از آنجا مشتعل و نمايان ميگردد .
از قرارى كه در تواريخ نوشته شده است هزار و هفتصد سال قبل از اين شهر بزرگى كه اسم آن پومبهئى « 4 » بوده است ، در دامنهء همين كوه واقع
هامش
( 1 ) - از نخستين غزل ديوان حافظ .
( 2 ) - ناپلNaples.
( 3 ) - مراد كوه « وزوو« Vesuveاست .
( 4 ) - پومپهئىPompei، در اصل : پورميسى .