زمينش مرتفع بود آب سرايت نكرد و كرامتى ديديم . آن شب سربازى از قراولان دزديده از ديگران بر روى صندوقها خفته بود . در رؤيا شيرى به او حمله نموده گفته بود به زير بيا و اگر بعد از اينچنين جسارتى نمودى سزايت هلاكت است ، از خواب جسته از روى صندوقها فرودآمده بود . امّا دو روز بعد بادى سخت بوزيد و يكى از پوشها را پاره كرد .
فورا فراشان ديوانى و غيره را واداشتم وصله كردند و برافراشتند .
از شبان و روز جز وقت اكل و شرب كه به دور هم مىنشستيم و صحبتى مىداشتيم اوقات ديگر كانّ على رؤوسهم الطير 145 از جايى صدايى و از تنى سخنى برنمىآمد . اين فدوى و شيخ الاسلام و آقا سيد اسد اللّه در يكجا بوديم ؛ اگر گاهى كتابى مىخوانديم ، صدايى برمىشد ؛ و الّا ماتومتحير به يكديگر نگاه مىكرديم . حاجى ميرزا رحيم و مرتضى قلى خان و آقا حسين قمى هم در چادر ديگر بودند و همين حالت داشتند . ياور و سلطان با صد نفر سرباز از پيادهء شطرنج خاموشتر بودند و سايرين نيز حالشان بدين منوال مىگذشت . ديگر وقتى كه ملك نياز خان حضور داشت از لغات « جان » و « بن جان » ، « بو » و « بچو » ، « كره » و « حالويى » گوشزد مىشد و از دوغ و مسكه 146 سخنى به ميان مىآمد ؛ و الّا تمام اوقات از حضرت رب العزّه عزّ اسمه استدعاى نداى
يا أَرْضُ ابْلَعِي ماءَكِ وَ يا سَماءُ أَقْلِعِي 147
مىنموديم . تا عصر يكشنبه بيست و نهم [ ذى الحجة ] به حالت بهت و سكوت گذشت .