فرستاد سيد را به سرايه بردند . سيد قبل از آنكه آدم حاكم بيايد تدارك كار را نموده بود ، وقتىكه رفت دو نفر را همراه برد . بعد از ورود به اطاق ، حاكم از سيد پرسيد كه قاضى چه مىگويد ؟ گفت نمىدانم ، حضور نداشتم ، بفرماييد حرف خود را بگويد . قاضى خواست عنوان كند . آقا سيد جعفر برآشفت كه قاضى ! من سوگند خوردم و تو را آسوده نمودم ، مع هذا اين افترا و بهتان را براى چه تدارك نمودى ؟ حاكم پرسيد چه بوده كه سوگند و معاهده در ميان آوردهايد ؟ آقا سيد جعفر گفت امروز وقت طلوع آفتاب به اتفاق اين دو نفر براى مهمّى غافل بر قاضى وارد شديم . [ . . . ]
قاضى كه مرا ديد ، از در عجز و الحاح پيش آمد و من سوگند خوردم كه بروز ندهم و تعهّد كتمان كردم . مع هذا قاضى آسوده و مطمئن نشده و مرا به اين تهمت متهم نموده . اينك اين دو نفر كه صبح همراه من بودند و ديدند حاضرند . از آنها جويا شدند ، اداى شهادت به نهج مذكور نمودند . حاكم و اهل مجلس بخنديدند و قاضى از همان مجلس راه اسلامبول گرفت و رفت .
پنجشنبه غره و جمعه دوم شهر ربيع الاول را هم محض درك زيارت شب جمعه و تكميل شرايط دعاگويى در كربلاى معلّى توقف نموده و شب جمعه ، كه شب آخر بود ، زيارتى كامل و به كام دل و دعاگويى به طيب خاطر ، نموده ؛ عصر روز جمعه دوم ، بعد از شرفيابى و عتبهبوسى خامس آل عبا عليه آلاف التحيّه و الثنا ، شرفياب آستانهء مقدسهء حضرت عباس عليه السلام گرديده ، از دروازهء نجف اشرف به عزم مسيّب روانه شديم . شيخ على نجفى و حاجى ملا يوسف - آدم جناب شيخ عبد الحسين - از كربلاى معلّى همراه شدند . شيخ على به عزم خاكبوسى آستان اقدس ارفع اعلى حضرت ظل اللهى روحنا فداه و حاجى ملا يوسف به قصد خدمت جناب معظم اليه . جميع كثيرى از علما و خدّام ، پياده تا خارج شهر آمدند و ميرزا على خان نايب تا سر پل سفيد مشايعت نمود .
دو ساعت به طلوع صبح صبح مانده دو فرسنگى مسيّب ، به حدّى خواب غلبه نمود كه جميع همراهان را زمام اختيار و لجام مركب از دست رفت و از چپ و راست اسب متمايل مىشدند ؛ زيراكه به اندازهء طاقت طبيعى - هريك تحمل بىخوابى نموده بودند . دو شبانه روز قبل از حركت ، خواب در چشم احدى نرفته و از تأسف دورى و تحسّر مهجورى آن آستان ، دل و جانى نيارميده بود و نيز ملحوظ نظر آن بود كه روز وارد مسيب شوم . به اين جهات دو فرسنگى مسيب از اسب فرودآمده ، جناب آقا سيد اسد اللّه و حاجى ملا يوسف همراه بودند و سايرين به فاصلهء يك فرسنگ ، همراه بنه از پيش رفته بودند . خواستم ساعتى آسوده شوم [ كه ] آدمى از نزد بنه آمد و گفت دو قاطر با يخدان گم شده است . هريك از آدمها و غلامها را خواستم به تفحص بفرستم ، كالنقش فى الحجر و الماء فى المدر 4 ، از روى زمين حركت
سفرنامه عضد الملك به عتبات ( فارسى ) — صفحة 172
مساهمون: عليرضا عضد الملك
ص١٧٢