تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه عضد الملك به عتبات ( فارسى ) — صفحة 152

مساهمون:

ص١٥٢
و تلخ مىگذرد . اغلب اوقات يك روز دو روز گرسنه مىمانند و بر علماى بزرگ از اين معنى بسيار بد مىگذرد . شب پنج‌شنبه سوم [ صفر ] ، شيخ على شيخ الاردو در خانه‌اش ترتيب شامى كرده بود . وقتى كه شام خواستم مشار اليه نيز رفت ، آنچه ترتيب و تدارك كرده بود آورد . بر خلاف طبيخ 6 اعراب ، تمام مطبوخ و مشروبش مأكول و خوب بود . همان شب مقارن غروب مرتضى قلى خان ، به جهت زيارت و نماز ، به حرم مبارك مشرف شده ، بعد از فراغت از اين فقرات ، در صحن مقدس با على بيك نايب نشسته صحبت مىداشت . در زير جامه‌اش احساس جانور نموده و دست مىبرد بگيرد انگشت سبّابه‌اش را عقرب مىزند .
برجست و فروجست و بزد نعره و فرياد اى واى غريبيم * بركند مرا عقرب اين شهر ز بنياد اى واى غريبيم ديدى كه مرا خاك نجف از ره بيداد در به دو جوانى * بنمود جدا از زن و از خانه و اولاد اى واى غريبيم .
فورا تنبان را كنده بينداخت ، يك دست اطراف دامن را برچيده و دست ديگر را كه عقرب زده بود ، بالاى سر حركت مىداد و به آهنگ انگشتم و انگشتم برمىجست و مىدويد . عجم و عرب بر اطرافش گرد آمده و به اين هيئت به منزل رفته بود . در حرم مبارك ، فدوى را اطلاع دادند ؛ به منزل آمده ، ديدم بر سر بام رفته ، گاهى مىنشيند و گاهى برمىخيزد . روغن مجرّب جهت دفع سموم همراه بود ، آوردند ، بر سر انگشتش ريختم . انگشت ديگرش را پيش آورد . گفتم مگر اين دستت را هم زده است ؟ گفت احتياط شرط [ عقل ] است . شايد زده باشد . آن شب به همين حالت صبح كرديم . در سر بام با حاجى ميرزا رحيم نزديك يكديگر خفته بودند . گاهى حاجى را بيدار مىكرد كه حاجى من آب بخورم ؟ ، حاجى دستم را زير لحاف ببرم ؟ حاجى من سرفه 7 بكنم ؟ خلاصه دو ماه از اين مقدّمه گذشت تا به سرّمن‌رأى 8 رفتيم . صحبت از عقرب آن حدود برآمد ، جناب شيخ عبد الحسين فرمودند در نجف عقرب‌هاى بد و مهلك به هم مىرسد . گاه شده است . كه به محض زدن كشته است . رنگ از روى خان پريد و نفسش به دو يك افتاد و در گوش من گفت بفرماييد از آن روغن بياورند به دست من بماليد . و به آقا حسين قمى گفته‌بود اگر من بميرم خونم به گردن على رضا خان است ، زيراكه التزام ركاب مبارك هم زيارت بود و هم تجارت ، [ و على رضا خان ] مرا از آن سفر بازداشت و در نجف عقرب را تحريك نمود مرا بكشد .