ميهمانى بافتخار آنها بود خودشان را مورد توجه همه ميديدند و چنان كه از جوانى عادت كرده بودند و برترى آنها محرز و مسلم بود اما در اين ضيافت وضع آنطور نبود زيرا ميهمانى جنبه رسمى و عمومى داشت . شاهزادگان در طالار اجتماع خودشان را مخلوط با جمعى يافتند كه جز عده قليلى بقيه براى آنها ناشناس بودند و با وجوديكه همه مبادى آداب بودند توجهى به آنها نميكردند و چون ميهمانى رسمى بود البته وزراء و مقامات درجه اول مملكت مقدم بر كسانى بودند كه شغل و مقام معينى نداشتند . به همين علت محلى كه در ميز شام براى شاهزادگان تعيين شده بود پائين بود و از اين بابت فوق العاده حساس بودند . ثانيا با وجوديكه در كنار هر كدام مترجمى قرار داشت معهذا از نطقهاى رسمى كه سر ميز ادا شد چيزى نفهميدند . ثالثا اتفاقى هم كه ناراحتى آنها را تشديد كرد اين بود كه والى كه در آن روز حالش خوب نبود سر شام حالش سخت بهم خورد بطوريكه مجبور شد وسط شام ميز را با اسعد مترجم ترك كند و به منزل برود . خلاصه با وجود مصاحبهاى كه در آن شب با لرد پالمرسون كه همواره نسبت به آنها بامحبت و احترام رفتار ميكرد به عمل آوردند ضيافت را با عدم رضايت و دلتنگى ترك كردند . نكته در اينجا است كه اين شاهزادگان نگونبخت هنوز نتوانسته بودند سطح فكر و تصوراتشان را تا موقعيت فعلى خودشان پائين بياورند و چون در حال بدبختى بودند از هر نوع كسر شأن و تخفيفى بيشتر متأثر ميشدند و تصور ميكردند احترام آنها چيزى است كه بستگى به اصل و نسب آنها دارد نه موقعيت فعلى آنها . بعدا شاهزاده ارشد راجع به اين پذيرائى به من گفت : « ما همه چيز را از دست دادهيم . نه وطنى داريم نه حكومتى و نه هواخواهى و نه دارايى و ثروتى . همه از دست رفته . اما چيزى كه برايمان باقى مانده شاهزادگى است كه هيچكس قادر نيست آن را از ما بگيرد . حتى خودمان هم نمىتوانيم خودمان را از آن محروم كنيم . صاحب فريزر ، ما از اسب افتادهايم ولى از اصل نيفتادهايم . »
جواب به شاهزاده
شاهزاده ارشد روز بعد از ميهمانى شديدا به من حمله كرد كه چرا گذاشتهام چنين بىاحترامى نسبت به آنها بشود . من سعى كردم بىوجه بودن اعتراضش را به او بفهمانم .
توضيح دادم كه بين يك ميهمانى رسمى و عمومى با يك ضيافت شخصى و خصوصى كه غالبا به افتخار آنها داده ميشد اختلاف فاحشى است . در ضيافت خصوصى رعايت رسوم تشريفاتى مطرح نيست ولى در يك مهمانى رسمى كه تمام وزراء و اركان مملكت حضور