تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه رضا قلى ميرزا نايب الاياله ( نوه فتحعلى شاه ) ( فارسى ) — صفحة 811

مساهمون:

ص٨١١
ديده بودند افتادند . ديدن نمونه توپهاى روسى و توده اسلحه قديمى بيشتر از هر چيز توجه آنها را جلب كرد . مخصوصا تيمور از ديدن تفنگ و طپانچه‌هاى مدل قديم خيلى لذت برد . در آنجا عده ديگرى هم تماشاچى از جمله خانم‌ها آمده بودند كه نمونه‌ها را تماشا كنند و لباس شاهزادگان توجه آنها را جلب كرده بود . تيمور گفت : « زنها اينجا چه كار ميكنند اينجا جاى مردها است . زنها بايد به اپرا بروند . » يكى از قسمتهاى بسيار جالب برنامه هنوز باقى مانده بود . براى اينكه قدرت و طرز كار توپخانه انگليسى به شاهزادگان نشان داده شود ترتيب سان و مانورى داده شده بود . توپخانه سواره و پياده هردو صف بسته بودند . شاهزادگان سواره باتفاق سرهنگ كلولاند صفوف را سان ديده و به طرف محلى كه براى رژه رفتن افراد تعيين شده و بيرقى افراشته بودند رفتند . در اين موارد بود كه شاهزاده ارشد هم خودش را در موقع و مقام مناسب ميديد و با رفتار و كردار شاهانه‌اش نشان ميداد كه درخور احترام و فرمانفرمائى است شاهزاده چنان با مهربانى و لطف و شايستگى و متانت به سلام افراد و صاحب‌منصبان جواب ميداد كه از آن بهتر ممكن نبود . تيراندازى توپخانه سريع السير و سبك خيلى به آنها لذت داد اما آنچه آنها را به حيرت آورد پياده و سوار كردن توپها بود كه بمحض صدور فرمان با سرعت و مهارت حيرت‌آورى بوسيله افراد توپخانه انجام ميشد . به مجرد اينكه فرمان آتش داده ميشد در ظرف مدتى كه شايد از چهل ثانيه تجاوز نميكرد توپها را سوار و پر كرده آتش ميدادند . شاهزادگان مبهوت به همديگر نگريستند و جمله‌هاى كوتاهى كه مشعر به حيرت و تعجب فوق العاده بود و با هم مىگفتند از هر تعريف و تمجيد باطمطراقى گوياتر بود . وقتى كه مانور تمام شد افراد سلام دسته‌جمعى دادند و شاهزاده ارشد با لطف و متانت شاهانه و وضع يك سرباز آزموده پاسخ داد . پس از تشكر گرم از سرهنگ كلولاند و تحسين و تمجيد صاحبمنصبان سوار كالسكه شده به لندن مراجعت كرديم . تفريح هم مانند كار خستگى ميآورد و با وجوديكه هوا عالى و برنامه آن روز از هر حيث مطابق ميل و سليقه شاهزادگان بود و به سوارى هم عادت داشتند اما چون مدتها بود سوارى نكرده بودند مدت نسبة مديد سوارى آن روز ، آن هم بدون لباس سوارى من و آنها را كمى خسته كرده بود . خاطرات گذشته چنان تيمور را به هيجان آورد كه با اسبش تاخت كرده شمشيرش را كشيد و خواست نمايشى از سواركارى ايرانى بدهد . برادرش مثل اينكه در حال فرار است جلو تاخت كرد و تيمور او را دنبال كرده و همين كه از او گذشت