مخصوصا موضوع نمايش را شرقى انتخاب كرده بود و عنوان آن لاله رخ بود . ولى پرده اول بهيچوجه مورد توجه و تمجيد واقع نشد و وقتى به شاهزادگان گفته شد كه اين نمايش صحنههائى از هندوستان و خراسان را مجسم مىكند خنده تحقيرآميزى كردند .
ما اميدوار بوديم كه صحنه اسبدوانى و جنگهاى محلى مورد توجه واقع شود ولى آن هم به نظر آنها كه صحنههاى حقيقى را ديده بودند مسخره و مضحك بود بخصوص موقعى كه شاهزاده فرامرز با حمله خنك و بىروحش رقيب تاتار خود را مغلوب ميكرد .
قسمت آخر داستان يعنى قبول هداياى پرىها و قصه پيغمبر نقابدار به كلى براى شاهزادگان نامفهوم بود . فقط در آخر نمايش كه جنگ سواران مغلوبه شده و يكى دو نفر به زمين افتادند يكباره تيمور ميرزا از حالت بىاعتنائى بيرون آمد و گفت :
« بارك اللّه اين بد نبود مرا به ياد ايران انداخت . »
اما بعد كه طناببازى شروع شد چون بازيكنان واقعا جسارت و مهارت داشتند خيلى جلبتوجه كرد و بخصوص خانمى كه با اسبش به آهنگ موسيقى ميرقصيد . رويهم رفته از تماشاى آن شب راضى بودند ولى چون مطابق معمول خسته شده بودند اصرار كردند كه قبل از رفتن به شبنشينى ليدى
T . R . S .
برويم به مهمانخانه چاى صرف كنيم و با وجوديكه شب جمعه بود و معمولا در اين شب مشروب نميخورند شاهزاده ارشد دستور شامپانى داد كه براى رفتن به شبنشينى سر كيف بيايند .
اختلاف اساسى روحى و جسمى بين شرقيها و اروپائيها مبحث شگرفى است .
اگر به نظر ميايد كه شرقيها جسما همانقدر كه اروپائيها تحمل خستگى را دارند . طاقت دارند اما طاقت و نيروى مقاومت آنها راغبانه نيست و بيشتر جنبه مطاوعت دارد . اروپائيها در مقابل حوادث بيشتر حس استقامت و مقاومت دارند و حال آنكه شرقيها با انعطاف بيشترى قادرند سختيها را تحمل كرده و خودشان را با آنها سازش دهند .
اروپائيها بيشتر به زندگى علاقهمندند و بخاطر آن سخت تلاش ميكنند و مشكلات را ميپذيرند و حال آنكه به نظر شرقيها ارتباط و بستگى زندگانى بعالم مادى و دنيوى زياد محكم نيست و بخاطر آن مقاومت شديد و سخت بروز نميدهند . در صورتى كه اروپائى تا سرحد فنا و نيستى مقاومت مىكند . در خواص جسمانى هر كدام خصائلى وجود دارد كه نواقص را جبران مىكند اما در ساختمان روحى اين معنى كمتر بارز و هويدا است .