تيمور ميرزا چنان با حرارت و سادگى و بىتكلفى قصه را حكايت ميكرد كه براى شنوندگان ترديدى در باور كردن اظهاراتش باقى نمىماند و من خيلى ميل داشتم كه آنها تمام جزئيات و نكات اظهارات تيمور ميرزا را درك ميكردند . اما تيمور چنان با حرارت و تندى صحبت ميكرد كه هيچ مترجمى قادر نبود به او برسد . چون به شكار فوق العاده علاقهمند بود داستانهاى بىشمارى راجع به شكار داشت و بهر چيزى كه مربوط به شكار بود علاقه داشت بخصوص به اسب ، سگ و طيور شكارى از قبيل شاهين و باز .
تيمور ميرزا حكايت كرد : يك روز كه در كوههاى شيراز به شكار كبك رفته بودم يكى از بازهاى بسيار خوبم كه خيلى به او علاقه داشتم كبكى شكار كرد و به طرف من ميآمد . ناگهان عقاب سياهى كه لابد روى تختهسنگى نشسته و ناظر شكار و شكارچى بود بسرعت پرواز كرده باز و كبك را به چنگالش گرفته و به كوهى كه نزديك بود پرواز
تيمور ميرزا و همراهانش به زحمت خود را به محلى كه عقاب پرواز كرده بود ميرسانند ولى وقتى به آنجا ميرسند كه جز سر و گردنبند طلاى باز بدبخت چيزى باقى نمانده بود . تيمور ميرزا بىنهايت خشمناك شده و قسم مىخورد كه انتقام باز را بگيرد . به اين منظور به سركرده شكارچيها و با زبان امر ميدهد كه هرطور شده بايد عقاب را زنده بچنگ بياورند . همه به جنبوجوش و تلاش ميافتند و عاقبت لانه عقاب را كشف كرده پاها و بالهايش را بسته بحضور شاهزاده ميآوردند . اتفاقا موقعى مقصر را مياورند كه شاهزاده با پسر عموها و برادرانش مجلس بزمى داشتهاند . بطوريكه قبلا هم اشاره كردم در اين قبيل مجالس شراب و عرق به حد وفور مصرف مىشود .
شاهزاده فورا دستور ميدهد چوب و فلك بياورند و همانطور كه مقصرى را در ايران تنبيه ميكنند دو پاى عقاب بدبخت را در فلك گذارده و اينقدر با چوب ميزنند كه از پاها و پنجههاى او خون جارى مىشود و خلاصه چند روز عقاب را به اشكال مختلف زجر ميدهند تا جان ميسپارد . تيمور ميرزا اين قصه را با يك نوع غرور و مسرتى بيان ميكرد مثل اينكه عمل بسيار منصفانهاى انجام داده و عدالت را اجرا كرده است .
تماشاى ديوراما
در اثر بيدارخوابى مجالس شبنشينى معمولا صبحها را شاهزادگان به حال