عسكرى را با دو قران خريدارى كنيد .
باقيمانده گردش در پارك هم با ابراز تحسين و تمجيد شاهزادگان گذشت و چون خسته شده بودند از مراجعت به قصر و صرف چاى و عصرانهاى كه حاضر كرده بودند خوشوقت شديم . ليكور هم عرضه شد و من از طرف شاهزادهگان قبول كردم . بخصوص كه والى ميگفت كيف شامپانى تمام شده و خمارى آمده است . من به او يك گيلاس ليكور پيشنهاد كردم . والى گفت : آيا اينهم كيف ميدهد ؟ گفتم امتحان كن . يك گيلاس خورد و بعد از ربع ساعتى با منتهاى رضايت خاطر گفت :
- شما درست گفتيد كه داد و حالم را بجا آورد .
ساعت شش و نيم از ميزبانان مهربانمان وداع كرديم و در بين راه شاهزادگان خيلى سردماغ بودند و نظريات و ملاحظاتى راجع به آنچه ديده بودند با مقايسههائى با قصور مملكت خودشان و تفريحاتش زياد ابراز ميكردند كه اگر حافظهام يارى ميكرد شرح آنها خالى از فايده و لطف نبود .
رفتن به تماشاخانهء آستلى « 1 »
روز بعد از تماشاى قصر ويندزر 7 جولاى 1836 م سه جا دعوت داشتيم . اول تماشاخانه آستلى با چند نفر از دوستان شاهزادگان بعد به يك مهمانى خصوصى و سپس به يك تشريفات مجلس رقص . خوشبختانه قبل از ظهر استراحت كامل كرده بودند . ولى من و ميرزا ابراهيم با زحمت زيادى آنها را راضى كرديم كه ساعت چهار و نيم بعد از ظهر شام بخورند . زيرا قرار بود ساعت پنج و نيم برويم منزل سرگرازلى كه باتفاق او به تماشاخانه برويم . اما وارد كردن آنها به غذا خوردن كار دشوارى بود . شاهزاده ارشد مىگفت گرسنه نيست و اشتها ندارد و وقتى ديد من بطور عادى در ساعت غير عادى با اشتها شام ميخورم گفت همه مثل تو نيستند كه اشتهايشان در آستينشان باشد و هر وقت اراده كنند غذا به خوردن » .
همگى عاقبت در ساعت مقرر به منزل سرگرازلى رسيديم و با دوستان ديگرى كه قرار بود آنجا جمع شوند به تأثر رفتيم . آقاى دوكرو « 2 » مدبر تأثر كه اطلاع داشت شاهزادگان با حضور در تأثر او را سرفراز خواهند كرد منتهاى جهد را مبذول داشته بود و
هامش
( 1 ) -Asteley( 2 ) -Ducrow