بعد از رودخانهاى كه نام آن « دارماك » « 1 » بود گذشتيم . در اين رودخانه ماهى غريب و عجيبى ديديم كه بدنش به اقسام رنگها كه تصور شود الوان بود .
تا دو ساعت بعد از غروب در راه بوديم تا رسيديم به آبادى [ اى ] كه آنجا را « شيخ شاميه » « 2 » ميگفتند . در آنروز 15 فرسنگ راه پيموده بوديم و بقيهء شب را در آنجا گذرانديم .
دوشنبهء 22 تمام روز را در راه بوديم و پانزده فرسنگ طى طريق كرديم تا رسيديم به آبادى [ اى ] كه آنجا را « امسنكارلى » « 3 » ميگفتند و بخانهء حاكم كه او را سيد على مينا ميگفتند و شخص مؤدب و مهربانى بود فرود آمديم و كمال پذيرائى را ملحوظ داشت .
سهشنبهء 23 در حدود ظهر از اين محل حركت كرده بعد از طى هشت فرسنگ رسيديم به محلى كه آنجا را « ليحا » « 4 » ميگفتند . دواك « 5 » عمده يا داروغهء شهر نامش اسمعيل بيك بود و مرد بامحبتى بود و خيلى علاقه به شكار داشت و باز بسيار قشنگ و عالى بما تعارف كرد و بطورى كه مىگفتند از اين حيوان در آن كوهها زياد است و وقتى جوجهاند آنها را ميگيرند و براى شكار تربيت ميكنند . اهالى اين محل غالبا كارشان شكار است و شكار فراوانى در آنجا وجود دارد .
چهارشنبهء 24 ذيقعده حركت كرده پس از طى شش فرسنگ رسيديم به
هامش
( 1 ) - در رموز السياحه « ورمق » .
( 2 ) -Sheih Shamieh. ف .
( 3 ) -Amsen Karley. ف . در رموز السياحه « سنقرلى » .
( 4 ) -Layha. ف . در رموز السياحه « الايحه » .
( 5 ) -Dewagدر رموز السياحه « ديواى » .