حيوان برميخاست و مشغول رقص ميگشت و آنچه از آن اسب در آنشب ملاحظه گرديد سواى منطق انسانى همهچيز بشريت به آن حيوان بوده « 1 » .
خلاصه آن دختر بعد از فصلى ترقّص در پشت همان اسب سوار گشته كارنمائى و شعبدهبازى چند نمود كه عقل مستقيم در آن مقدمه حيران گشته سحر مبينش تصور نموديم .
بعد از بازيهاى آن دختر شخص صاحبخانه كه سوارى در عالم مثل آن شخص بهم نميرسد عنان اسبى را در دست گرفته كه اسبى به آن خوبى كمتر ديده شده بود . بر پشت آن اسب برهنه نشست و آن اسب را به تازيانهء سيم متحرك ساخت چنان بازى و كارنمائى نمود كه پنداشتى بازيهاى گذشته هيچ نبود و به آن سرعت كه اسب ميدويد با سر انگشت
هنرنمائيهاى صاحبخانه
پا بر يك طرف دنده اسب مستقيم ايستاده و قليان چاق ميكرد و ميكشيد و چيز مينوشت و ساير كارهاى ديگر ميكرد . بعد از آن دو نفر آمده پارچهء سفيدى را بعرض پنج شش ذرع آورده در معبر آن سوار بارتفاع دو ذرع در بالاى سرش كشاكش نگاه داشتند . آن سوار به همان قسمى كه مذكور شد در روى اسب ايستاده و اسب مانند شعلهء جّواله چنان در آن حلقه ميدويد كه دست و پاى او محسوس نميگشت . همينكه سوار به آن پارچهء سفيد ميرسيد چنان از روى آن پارچهء سفيد بآنطرف جسته و اسب از زير آن پارچه رفته كه در اينطرف مجرد دو پاى سوار بر پشت اسب فرود ميآمد
هامش
( 1 ) - اصل و مجلس : همه چيز انسانيت با او بود .