تفرجكنان ميگذشتيم تا به جائى رسيديم كه خلقى كثير اجتماع نموده بودند و پسرى رسن بازى ، خود را زينتها كرده و بر بالاى رسن بازيها مىكند كه هوش از سر ما بيرون رفته .
بارى آنچه به نظر رسيد آن ريسمان باريك را به جهت دستآويز بسته
ريسمانبازى پسر و دختر
بودند و الّا آن جوان آنچه متحرك بود مثل مرغ در هوا طيران مينمود و كسى پاى آن پسر را در روى ريسمان نمىديد .
بعد از آن دخترى فرشته روى عنبرين موى خود را هفت قلم آراسته و غرق جواهر گشته در بالاى ريسمان برآمد و بدان لنگر با آن پسر جفت بناى بازى را گذاشته كه هوش از سر نظارهگيان [ كذا ] پريده .
بعد از اوضاع ريسمانبازى تمام خلق آن باغ كه زياده از پنجاه هزار كس ميشدند همگى اجتماع نموده بر يك طرف آن باغ گرد آمدند . پردهء بسيار بزرگى را بر كنار كرده چرخى را آتش دادند . آنچرخ كه آتش خورد بطريق جواله متحرك گرديد . از هر قسم رنگى كه تصور شود و الوانى كه متصور نگردد در كمال روشنائى و ضوء از آن چرخ حاصل گشته در آنى نگاه ميكردى تمام عالم زرد رنگ گشته بطريقى زرد است كه از كاه ربا زردتر ، بعد قرمز و بعد سبز و بعد بنفش و به همين قسم تغيير الوان ميداد و از آن چرخ تركيبات غريب بيرون آمده گاهى مدوّر و گهى مثلث و مربع و مخمس و مسدس و قس عليهذا در لمحه [ اى ] نبود
نمايش رنگهاى گوناگون
كه تركيبى برقرار باشد و از اطراف تير شهابى چند آتش زده كه روى آسمان پر از خنجر و سنان گرديد و از ارتفاع متفرق گشته كواكب
سفرنامه رضا قلى ميرزا نايب الاياله ( نوه فتحعلى شاه ) ( فارسى ) — صفحة 410
مساهمون: رضا قلى ميرزا نايب الاياله
ص٤١٠