بقد همچو سرو و بگيسو كمند * زبانشان چه خنجر لبانشان چو قند
عكس جواهرات در آن رخسار و پرتو آن رخسار در آينهء بلور افتاده صفاى مهوشان و شعاع چراغان و رقص بازيگران با نغمهء مطربان مركب گشته روح حيوانى قالب جسمانى را تهى ميساخت ، و نفس روحانى به جهت ملاقات آن ارواح مجسمه از قالب جستن « 1 » گزيده در آن فضاى باصفا ميتاخت .
از يك طرف آنعمارت ، دختران ماه طلعت خود را چون صورت جنّت آراسته و در خانهاى بلور و آينه ، دكان ميفروشى و شربتفروشى باز كرده شمعهاى كافورى و چراغهاى بلور افروختهاند . عكس بادهء ارغوانى
قطرهاى بجانى
و پرتو آن جمالهاى روحانى در صلاى ميفروشى اگر جان گرامى را در بها ستانند الحق بجاست و بپاداش نوشيدن راح ريحانى از آن سواعد سيمين و بازوان تواناى سيمين « 2 » رنگين اگر بايعان بازار جمال محبت قطره را بر جان بندند رواست :
قدح در كف ساقى بىحجاب * سهيلى است در پنجهء آفتاب
و بر كرانهء ديگر انواع شربتآلات با يخ سرشته و بگلاب آميخته در ظروف بلور ، مفرح قلب و باعث سرور آمده .
شربت قند و گلاب از لب لعلم فرمود * نرگس او كه طبيب دل بيمار من است
هامش
( 1 ) - نسخهء ديگر : جنس .
( 2 ) - نسخهء اصل و مجلس اين كلمه را ندارد .