خواجه اسعدباش ترجمان خود را با عريضهء نيازمندى به پايهء سرير شهريارى ارسال داشته كه در هر مكان و بهر مقام كه مقرر دارند دريافت اين فيض عظمى گردد و از اينكه نيكوئى فطرت و محاسن فتوت آن محبّ دربارهء عموم خلق جهان خاصه دولت بهيّه ايران و مملكت هندوستان مشهور و مشتهردوران بود لهذا محبّتى غايبانه و مودّتى بىاندازه در قلب مودّت اسلوب از آن جناب ظهور نموده و بدين دو كلمه مكتوب متذكر خاطر محبّت ذخاير گرديديم يقين است كه از وفور محبّت و غايت الفت مهمانپذير خواهند بود . چون زمان ملاقات قريب است به همين قدر اكتفا رفت » .
خلاصه بعد از نگارش نوشتهجات يوم نهم خواجه اسعدباش ترجمان روانه شد و خود با وصف اينكه زبان ايشان را نميدانست و ايشان زبان ما را نمىفهميدند بعسرت تمام در آن خانه توقف كرده منتظر اخبار ميبوديم و از غرفههاى رو بكوچه و بازار تماشا كرده خلقى غريب و كثرتى عجيب
تماشاى شهر
از مرد و زن به نظر ما ميرسيد . محشرى از وفور خلايق ديده شد و در آن روز از صبح تا شام حساب كه كرديم « 1 » از همان كوچه كه منزل ما بود دو هزار و دويست و پنجاه و پنج گارى و عرابان آمدند و بخلاف يك هزار و نهصد و هشتاد عرابان رفتند . از كوچههاى ديگر نيز به همين قسم تردّد ميكردند و طرف عصرى در آن منظر نشسته بوديم و تماشاى عرابان و خلق را مينموديم كه اسبى را بر ارابه بسته و قنطاسى كه به قدر سيصد
هامش
( 1 ) - نسخهء اصل و مجلس : كه حساب كرديم .