درين بين شخصى قريب بكشتى آمده و گفت شما بفرنگستان ميرويد . گفتم بلى . گفت چيز بسيار مرغوبى دارم بجهة ارمغان و تحفه
كالاى بازرگانى تازه
فرنگستان بسيار ضرور است اگر قيمت زيادى به من داده بشما خواهم فروخت و منافع بسيار در آنجا بشما خواهد رسيد . ما را كه خيال تجارت نبود و ليكن تصور نموديم كه چه تحفهاى مىباشد كه در فرنگستان جلوه كند . لازم است كه تماشاى آن را كرده باشيم . گفتم بياور . آمد بالاى جهاز و سبدى بزرگ آورده پارچهء سفيدى روى آن كشيده بود . پارچه را برداشته نگاه كرديم . ديديم عظام رميم و استخوانهاى پوسيده و ميّت آدمى است و از سراپا چندين قسم در ميان سبد جمع نموده استخوان سر با موى سرش هنوز باقى بود و ناخنها بجاى خود و حدقهء چشم بر جاى خود و انگشتان از هم منفصل نشده و اعضايش متفرق نگشته و ليكن كرباس بر روى اعضا چسبيده متحير شدم و از او سئوال كردم اين چه چيز است خانهات خراب شود و اين چه متاعيست كه بايد بفرنگستان رفته باشد و چه معاملهايست كه تو ميكنى و اين چه سياق تجارت مىباشد كه پيشه كرده [ اى ] .
مردهفروشى
گفت سى سال است كه كسب من مردهفروشى مىباشد و سه هزار « 1 » سال قبل ازين در جبال مصر طايفه [ اى ] از يونانيان كه به تناسخ قائل بودند و مذهبشان تناسخى بوده بجهة اينكه چنان ميدانستند كه روح ايشان شايد دوباره عود در همين قالب كند مردههاى خود را در جبال عظيم برده و در جوف صخره صمّاء مكان مرغوبى درست كرده مدفون
هامش
( 1 ) - نسخه ديگر بعدد نوشته و دو هم خوانده مىشود .