از هركس هم كه سئوال مينمودم جواب درستى چون زبان ايشانرا نمى فهميدم نمىشنودم و از مجهول بودن اين فقره بسيار دلتنگ بودم . بعد از آن جمعى از سرباز و سپاهيان با شمشيرهاى برهنه در اطراف ميدويدند .
پسر مهتر ناقابل يك چشمى « 1 » و يك دست معيوبى از حاج مانده و در طويلهء ما مهترى مينمود ، آن را هم در كوچه گرفتند و قدرى راه كه بردند او را بجهة معيوبى رها كردند آمد از او تحقيق نمودم گفت امروز ميگويند عسكر ميگيرند . بعد از آن آدمهاى ما از بازار و كوچه آمده جمع شدند و دهپانزده نفر اطفال و جوانان از آن محله و همسايهها آمده در خانهء ما پنهان شدند و بطريقى رنگ از رخسارشان پريده و نفسشان گسيخته كه مثل ميّت دست در آغوش يكديگر غلطيده بودند و از خوف
حمله بخانهء شاهزادهها
جان پانزده نفر خود را در گنجينهاى مسطور « 2 » ساخته كه يكدفعه جمعى از سرباز به تعاقب يك نفر از آدمهاى جديد عثمانى نموده كه چند روزى سمت نوكرى ما را اختيار نموده بود كه دستهء سپاهيان تعاقب او نموده در خانه ريختند . آدم ما دست بشمشير و تفنگ نمودند و جمعى را مجروح ساخته از خانه بدر نمودند . يكنفر از آدمهاى باليوز كه در كوچه بود او را گرفتند و بسته و بردند . باليوز ازين معنى مطلع گشته كه به خانه او آمدهاند و آدم او را گرفتهاند . ازين فقره مشتعل گشته « 3 » ، مسترمان نام
هامش
( 1 ) - نسخه مجلس : يكچشم .
( 2 ) - در اصل و نسخهء ديگر چنين و غلط است . نسخه مجلس : مستور .
( 3 ) - نسخهء ديگر : ازين معنى مطلع گشته كه بخانهء او آمدهاند و آدم او را گرفتهاند ، آتش گرفته .