ازين راه آمده بوديم او را اطمينان كلى داده كه بجز به خانه وليخان بجاى ديگر نخواهيم رفت و ملا على محمد وزير وليخان كه بهمراه جان محمد خان بود همين كه اين فقره آمدن ما را شنيد نزديك بر آن بود كه شادى مرگ شود و به چشم خريدارى در اسباب ما نظر مىكرد .
وزير راهزن
آن ناپاك چنان تصور نمود كه عجب لقمهء چربى به نزد وليخان خواهد برد هر لحظه كه نگاهش بر ترك و بستههاى رديف مىافتاد عقدهاى « 1 » ملال و آرزويش گشاده مىگشت و هر دم كه عكس لآلى اسباب مرصع بر آئينه ضميرش مىتافت از وفور انبساط خود را نمىشناخت . چشمهايش در حدقه ميرقصيد و از آن طلاآلات وافر خود را چون گوسالهء سامرى مىديد . اگرچه ملعنت و شيطنت آن ناپاك را مىدانستيم و هريك بارها او را تجربه كرده شناخته بوديم و ليكن چون چاره نبود با او مماشات مىكرديم و همراهى مينموديم و آن ناپاك هر دم نزديك يكيك ما آمده جزو جزو اسباب را به نظر خريدارى نگريسته و ثبت آن را برميداشت كه مبادا چيزى از آن ميانه بيرون رود و ما همه خيالات او را مىدانستيم و ليكن خوف جان ما را از آن راه مىبرد .
بارى با آن گروه بىسروپا همراهى كرده بهرخانه و معموره [ اى ] كه مىرسيديم ميرزا على محمد ناپاك پيش آمده به آواز بلند مىگفت قربانت شوم ، سركار اقدس حكم بفرمايند كه رعاياى خائن نمكبحرام را كه بآقاى خود خيانت كردهاند ايشانرا غارت كنيم تا عبرت ديگران
هامش
( 1 ) - در اصل چنين ، و مراد عقدههاست . در نسخه ديگر هم عقدههاست .