ما را بزنجير ذلت گرفتار خواهد نمود . از وفور اصرار و ابرام من سركار اقدس حيران گشتند با آقا بابا خان « 1 » و ميرزا حسن ناظر مشورت كردند ايشان نيز دست و پاى خود را گم كرده نمىدانستند چه گويند و چه حركت كنند . در عمر خود هريك دولتى جمع كرده و تعلقها بهمرسانيده يكدفعه در آن مصيبت و مخمصه گرفتار گشته چون بيد موله لرزه بر اندامشان افتاده عرض كردند : درين شب مصلحت سركار نيست بسبب اينكه ما را قوهء حركت نيست و بناى حركت را اگر فردا گذارند شايد كه توانيم تداركى كرده در ركاب بوده باشيم . تمام خيال ايشان به جهت چهار دينار مال دنيا بود .
بارى اين جانب ناچار گشته رفتم شكر اللّه خان نورى را با خود متفق ساخته بحضور اقدس بردم . دامن سركار اقدس را گرفته بابرام تمام او را ترغيب و تحريص برفتن مينمودم . در اين اثنا سركار شجاع در آن مجلس حاضر گشته اصرار مرا ديد زبان بهرزه گشوده و دشنام چند بر من داد كه مىخواهى دولتى را تمام كنى . چقدر اصرار در تباهى كار مىكنى .
بعد از ملاحظهء آن رفتار گفتم كه من تكليف خود را بجاى آوردم . اكنون كه از من نمىپذيريد باشد تا فردا كه به بينيد دست شما از حيله و چاره گسيخته شود . اكنون كه بناى شما بر هلاك خود است من نيز از شما عزيزتر نخواهم بود . در خدمت شما خواهم ايستاد تا عرايض من از خاطر شما محو نگردد . اين را گفتم چون شب بانتها رسيده بود به جهت تدارك فردا به خانه رفتم .
هامش
( 1 ) - ترجمهء انگليسى بعد از آقا بابا خان للهباشى اضافه دارد . ف .