مسجد بردند تا از او به عنف بيعت بگيرند و او از هر كس پناهى مىجست و كسى به حمايتش برنمىخاست و پس از اين ماجرا ، ساليان دراز به گوشهء انزوا پناه برد و اندوههاى سخت و دردهاى تلخى را تحمل كرد و از آن روز همچنان سختىها و ناراحتىهاى فراوان خاندان پيامبر را احاطه كرده بود و هنوز پنجاه سال از مرگ پيغمبر نگذشته بود كه عترت رسول را به اسارت گرفتند و در بيابانها از شهرى به شهر ديگرى كشاندند و سرهاى بريدهء پسران پيامبر را به نيزه كردند و دخترانش را به اسيرى بردند ( مردم از دور و نزديك آنها را مىديدند و كاروانيان و شهرنشينان بحالشان آگهى مىيافتند ) .
آيا با چنين مصيبتهاى بزرگى كه به عترت رسول وارد آوردند ، درست است كه بگوئيم حق آنها را شناختند و ادا كردند و فضيلتشان را انكار نكردند ؟
( 1 ) 2 - در نامه آمده است كه گروهى شايسته از قريش و انصار و ديگران ، امر خلافت را به قريش واگذاشتند در صورتى كه اصحاب شايسته و نيكوكار پيغمبر همگى با امير المؤمنين بودند و به خلافت أبو بكر راضى نشدند و دلايلى فراوان به كار بردند و چنين انتخابى را انكار كردند كه ما بتفصيل در جلد اول اين كتاب بيان كرديم .
نتيجهء اشتباه بزرگ قريش در اين انتخاب به اينجا كشيد كه عناصرى مثل معاويه و يزيد و مروان و وليد بر گردن مسلمانان سوار شوند و چنين حاكمان ستمكارى بلاد اسلامى را در اندوه و رنج فرو برند و چنان امت مسلمان را به پستى و ننگ بيالايند كه همه با يزيد بيعت كنند و خود را بندهء او بدانند و اين ماجراهاى زشت و تأسفبار ، پديدهء همان اقدامى بود كه باصطلاح ، شايستگان قريش ! ! انجام دادند و مقام خلافت را از خاندان رسول بازگرفتند و اكنون معاويه به چنين اقدام ناصوابى استدلال مىكند پس بايد گفت (
إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ
) .