( همانا اين ، يادآورى براى تو و مردم تو است ) « 1 » ( 1 ) و چون خداوند روان او را بجوار خويش بالا برد ، عرب در امر جانشينى او به منازعه برخاست ، قريش گفتند ما از بستگان و خويشان پيامبريم و شايسته نيست كسى با ما در امر جانشينى او به مخالفت برخيزد ، اعراب هم اين حق را به قريش واگذاشتند ولى قريش حقى را كه اعراب واگذارده بودند دربارهء ما انكار كردند و از ما بازستاندند هيهات كه قريش دربارهء ما انصاف نكردند و برترى در دين و سابقهء اسلامى ما را ناديده انگاشتند .
لاجرم مبارزهء تو هم با ما در امر خلافت ، كارى خلاف حقيقت است كه همه ميدانند و اثرى پسنديده در اسلام بجاى نميگذارد ، سرانجام همگى به خدا خواهيم پيوست ، ما هميشه از خدا خير و نيكى ميخواهيم و اميدواريم در اين دنيا چيزى بما ندهد كه در آخرت موجب نقصان ما شود .
هنگامى كه خداوند ، على ( ع ) را بجوار خود برد ، مسلمانان پس از او ، مقام خلافت را به من سپردند ، از خدا بترس اى معاويه و به وضع امت محمد ( ص ) نگاه كن و خون مردم را مريز و كارشان را با قبول خلافت من اصلاح كن ، و السلام » « 2 »
اين نامه بطرزى ديگر نيز روايت شده است كه صورتى گستردهتر دارد كه ما براى استفادهء بيشتر بنقل آن مىپردازيم :
« از حسن بن على ، امير المؤمنين به معاويه پسر ابى سفيان .
درود بر تو خدائى را بر تو مىستايم كه خدائى جز او نيست اما بعد ، خداوند جل جلاله ، محمد ( ص ) را بعنوان رحمة للعالمين و منت مؤمنان و همهء مردمان برانگيخت ( تا هر انسان زندهاى را بترساند و حق
هامش
( 1 ) - سورهء زخرف آيهء 44
( 2 ) - شرح نهج البلاغهء ابن ابى الحديد