تو بخشندهاى و تو مردى دلاورى * كه چون دلها از ترس در سينهها بطپش افتد
چنان در ميدان جنگ بدشمن ضربه ميزنى * كه زنها بسوكوارى بر سينه كوبند
امواج خروشان دريا كه برمىخيزند * و نىزارها و پلها را فرا مىگيرند
هرگز از تو بخشندهتر نيستند * كه هزاران بدرهء زر بمستمندان مىبخشى
( 1 ) از اين نامه ، ميزان زيركى و فريبكارى معاويه به خوبى درك مىشود و همچنين سستى و ناتوانى اراده و ترسش از امام به خوبى نمايان است زيرا به ستايش و بزرگداشت امام على ( ع ) مىپردازد و خوشحالى خود را از شهادت امام انكار مىكند و اگر ترس و وحشتى نداشت
هامش
و از آن قصيده استترا مر بينم كه بدستور محمد ص گوش ندادى * پيامبر خداوند هنگامى كه سفارش كرد و گواه گرفتاگر توشهاى از تقوى نداشتى و از دنيا رفتى * و پس از مرگ توشهدارانى را ديدىپشيمان مىشوى كه چرا مانند او نبودى * و خود را بمانند او آماده نساختىشاعر در بين راه ابو سفيان را ديد و گفت ميخواهم اين قصيده را براى پيامبر بخوانم ، ابو سفيان صد شتر براى او جمع كرد و به او داد و از منظورش منصرف كرد و او را برگردانيد ، شاعر در راه بازگشت در نزديك خانهاش ، شترش رم كرد و بر زمينش زد و جابجا مرد اين شعر هم از اوست :روزگار حتى كوههاى سخت را از هم مىپاشد * و بزغالههاى دست و پا سفيد از قلهاش به زير مىآيندخيلى چيزهائى را كه با همند دنيا پراكنده مىكند * و از هم مىپاشد پس از اجتماعشان( معجم الشعراء مرزبانى ج 2 ص 401 )