زبيرى بر در خانهء مصعب نشسته بودند كه در اين وقت مردى كه بر كره الاغى سوار بود و سلاحى نيكو به همراه داشت از برابر آنها گذشت و سلام كرد ، يحيى به او پاسخ داد و گفت اى ابو الحسن كجا ميروى ؟
بگفت بخانهء اسحاق موصلى آن مرد بزرگوار ميروم تا جيبم را از دينارهاى طلا پر كنم . وقتى كه گذشت يحيى گفت ثقه ، ثقه ، ثقه ! ! پدرم از يحيى پرسيد اين مرد كه بود گفت او مدائنى است « 1 » كه از عوانة بن حكم متوفاى سال 158 هجرى روايت مىكند و او مردى عثمانى بود كه بنفع بنى اميه احاديثى مىساخت « 2 » . مدائنى هم بنى اميه را تأييد و تقويت ميكرد و در ستايش آنها مبالغه ميورزيد بعلاوه او از موالى سمرة بن حبيب اموى بود « 3 » و اين بردگان بيشترشان مطابق ميل اربابهايشان رفتار ميكردند و مدائنى هم از آقاى امويش پيروى ميكرد و سمره از دشمنان اهل بيت بود بنابراين نميتوانيم به احاديث او اعتنا كنيم .
( 1 ) روايت دوم را فقط شبلنجى آورده و آن را از احاديث مرسله كه سند صحيح ندارد آورده كه قابل اعتبار نيست « 4 » . ( 2 ) اما روايتهاى سوم و چهارم كه مجلسى « 5 » و ابن شهر آشوب « 6 » آنها را نقل كرده و گفتهاند كه اين خبرها را از كتاب قوت القلوب ابو طالب مكى كه در سال 380 هجرى درگذشته است گرفتهاند . ما به اين كتاب مراجعه كرديم و ديديم كه اين خبر را آورده است و اصل مطلب اين است :
هامش
( 1 ) - لسان الميزان 4 / 253 ، معجم الادباء ، 12 / 126
( 2 ) - لسان الميزان 4 / 386
( 3 ) - معجم الادباء 14 / 124 و در كتاب لسان الميزان آمده كه او غلام عبد الرحمن بن سمره بود .
( 4 ) - نور الابصار ص 111
( 5 ) - بحار 10 / 137
( 6 ) - مناقب 2 / 246