خاص داشت زنى بود سخنور و بليغ و درستانديش كه در جنگ صفين مردم را به يارى امير المؤمنين ميخواند و بجنگ با دشمنانش برمىانگيخت وقتى كه فاجعهء قتل على ( ع ) در اسلام رخ داد و پسر هند بحكومت رسيد به فرماندار كوفه نوشت تا زرقاء را بشام بفرستد ( 1 ) وقتى كه آن زن نامور به پيش معاويه رفت معاويه به او خير مقدم گفت و از او پرسيد :
- آيا ميدانى چرا بدنبالت فرستادم ؟
- سبحان اللّه كه من چيزى را كه نمىدانم بدانم ، آيا جز خداوند كسى از دلها آگاهست ؟
- بدنبالت فرستادم تا بپرسم آيا تو همان زنى نبودى كه در جنگ صفين بين دو صف سپاه بر شتر سرخ موئى سوار بودى و مردم را بجنگ من برمىانگيختى ، منظورت از اين كار چه بود ؟
- اى خليفه ، اكنون سر مرده است و دم بريده شده است و دنيا دستخوش دگرگونى است و كسى كه بينديشد بصيرت مىيابد و حوادث پشت سر هم روى ميدهد .
- راست گفتى ، آيا به ياد دارى كه آن روز چه ميگفتى ؟
- چيزى به ياد نمىآورم .
- اما من سخنانت را به ياد دارم خداوند جزاى پدرت را بدهد من شنيدم كه آن روز ميگفتى ، اى مردم شما در فتنهء سياهى فرو رفتهايد كه پردهء تاريكى بر آن افتاده است و خون قلبها بر زمين جارى است ، فتنهء كور و گنگى كه صداى فرياد را مىشنود و تسليم پيشوايش نمىشود ، چراغ در پرتو خورشيد نور نميدهد و ستارگان در برابر ماه نميدرخشند و قاطر بر اسب پيشى نميگيرد و پر مرغ وزن سنگ را ندارد و آهن را جز آهن قطع نمىكند آگاه باشيد هر كس راه راست را ميجويد ما به او نشان ميدهيم و هر كس آگاهى ميخواهد آگاهش مىكنيم حق بدنبال گمگشتهاش ميرود و آن را پيدا مىكنم ، اى
حياة الإمام الحسن بن على ( ع ) ( زندگانى حسن بن على ع ) ( فارسي ) — صفحة 491
مساهمون: فخر الدين حجازى
ص٤٩١